حدیث نفس

از دیروز بگویم که باز پیام آن رفقای نالان قدیمم را در گروهی که به یمن و مبارکی کرونا پس از دوسال راه انداخته اند و شکر خدا پیامی معمولا در آن رد و بدل نمی شود دیدم و این بار به جای قدیم که عصبانی شوم بهشان خندیدم که هنوز هم که هنوز است کمافی السابق با این که زندگیشان آن قدرها بد نیست، غر زدنشان گوش دنیا را دوباره کر کرده است.

داشتند می گفتند از قرنطینه کلافه اند  من هم جهت ساکت کردنشان با این که با بقیه این مدلی تا نمی کنم و معمولا از گذاشتن مسابقه بدبختی دل خجسته ای ندارم، گفتم بهتر است خاموش بمانید که من می شود هفته ای بگذرد و جز با خودم با کس دیگری اختلاط نکرده باشم. آن ها هم گفتند تنهایی در قرنطینه خیلی هم بد نیست. من هم از توصیه شان بسیار تشکر کردم و استدعا کردم به جای برگزاری مسابقه بدبختی بی زحمت اگر خیلی به سختی نمی افتند کمی هم از جذابیت های زندگیشان ما را در جریان بگذارند.

آخرش باز هم همان غر و نق و شاکی بودن از دنیا بود در دلشان و من یقین کردم این ها آدم بشو نیستند و چه کار خوبی کرده ام که سالی یک بار بیشتر باهشان در ارتباط نیستم. این ها دیگر چه موجوداتی هستند. انشالله که روزی به راه راست هدایت شوند که بعید است. اولی که مشکلش دلتنگی برای وطن بود،حالا شش ماه بود از سفر قبلیش می گذشت و دومی هم زیادی در چشم بودن همسرش در خانه پیش چشمش در این روزها و آب و هوای شرجی . من هم فتبارک اللهی گفتم و فهمیدم این ها به دنبال تنها چیزی که در زندگیشان هستند محلیست جهت غر. و اگر هم یاد من افتاده اند، یعنی با کمبود محل اظهار غرهایشان مواجه شده اند و به دنبال مورد جدیدی هستند که شکایت هایشان از دنیا و مافیها و شرایط زندگی را سرش خالی کنند.

جالبی قضیه این است که  این دو واقعا از میانگین دوستانم حال عمومی و کلی زندگیشان بهتر است آن هم در این روزها. مشکل جدی و آن چنانی ندارند و اتفاقا خیلی وقت ها زیادی همه چیز بر وفق مرادشان پیش رفته است.

من به یقین فهمیده ام که آن ها که این گونه زیسته اند، درد و رنجشان ظاهرا در زندگی بیشتر است. چرا که سختی نکشیده اند و با کمترین مشکل و اتفاقی، آستانه تحملشان رد می شود و هر آن چه که دارند و از آن بهره برده اند در چشمشان بی معنا می شود و قدرت لذت بردن از داشته هایشان را از دست می دهند. و اتفاقا گاهی از  دسته سختی کشیدگان، رنجشان بیشتر است.

جذابیت دنیا در این است که همه چیزش نسبی است. این مدلی نیست که آن که اوضاع کلیش خوب است خوشحال باشد، آن هم غم و غصه آن چه که ندارد و نمی تواند در آن لحظه داشته باشد را می خورد، خودم هم گاهی همین هستم. غر و نق الکی به دنیا میزنم و یادم میرود که می شد اوضاعم از اینی که هست بدتر باشد. اما این رفقایم که گفتند در این زمینه خبره و درجه یکند. رو دست ندارند. یعنی من بعد از قطع ارتباط باهشان هنوز مورد مشابهشان را نیافته ام که امیدوارم هیچ وقت هم نیابم.

چند سال پیش در یک برهه ای از زندگیم به این نقطه رسیدم که واقعا من چرا با این آدم ها دارم رفاقت می کنم. این ها چی به زندگی من اضافه کرده اند و چی کم. دیدم آن چه که اضافه کرده اند همیشه شاکی بودن از خوب نبودن اوضاع بوده است حالا در هر شرایطی. خوشی هایشان معمولا برای خودشان بوده است و غرشان برای ما. یاد آخرین دیدارمان به خیر، یکیشان ویزایش آمده بود و داشت با قیافه ای نالان به دیگر دوستمان از یاس های فلسفی و کمبود معنا در زندگیش می گفت. وسط حرف هاش که حرف ویزا شد. آن دوستمان با چشم های از حدقه بیرون زده گفت ویزایت آمده و به ما هیچ نمی گویی. این قدر سخاوتمند بودند در به اشتراک گذاشتن اتفاق های خوش زندگیشان.

این شد که عطای آن رفاقت را به لقایش را بخشیدم و دیدم مرگ یکبار، شیون هم یکبار. حتی اگر من برای این رفاقت چند سال وقت گذاشته باشم و چقدر از آن روزی که دیگر به این ها به چشم رفیق نگاه نکردم ، زندگیم آسوده تر شد.

این ها را نوشتم که حدیث نفسی کرده باشم که خودم هم کمی سکوت کنم از غر زدن و نق زدن به جان دنیا و مافیها و سعی کنم این روزها قدردان هر چه که هست باشم.

نمی گویم غر نزنیم که اصلا یکی از کارکردهای روابط دوستانه همین غر زدن است که سختی هایی که زورمان بهشان نمی رسد را بشورد و ببرد،  اما از اتفاقات خوب زندگی هم بگوییم، در خوشی ها و حال های خوبمان هم بقیه را سهیم کنیم. حواسمان باشد خوشبختی چیزی نیست که با قسمت کردنش با دیگران از آن کم شود.

1+

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.