لحظات پایانی یک تجربه

دن اریلی یکی از کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند و از وقتی که در متمم با ستون او در وال استریت ژونال آشنا شدم، گهگاهی سوال و جواب های او را در آن جا دنبال می کنم. یکی از سوال هایی که به نظرم جالب رسید، سوالی بود که یک مربی ورزش از او پرسیده بود. او می خواست علت اینکه خیلی ها با کلی انگیزه به کلاس ورزشش می آیند، اما بعد از مدتی ناپدید می شوند را بداند.

دن اریلی هم به او توصیه کرده بود که از آن جا که آدم ها پایان یک اتفاق را بیشتر به خاطر می سپارند، سعی کند تا جلسات ورزشی را با تجربه ای خوب برای شاگردانش به پایان برساند. مثلا آن ها نباید مجبور شوند تمریناتی را که از پس آن به سختی بر می آیند، در لحظات آخر کلاس انجام دهند. تحقیقات نشان داده است که معمولا آدم ها یک اتفاق را با لحظات پایانی آن به یاد می آورند.

در زندگی شخصیم تجربه های زیادی دارم که می بینم احساسم در ارتباط با خیلی از این تجربه ها به پایان آن ربط دارد. مثلا چه رفاقت ها که پر بوده است از خاطرات خوب و خوش، اما متاسفانه یا خوشبختانه حالا که آن را به یاد می آورم جزء خاطراتی است که دیگر دوست ندارم تکرار شود، ته مانده آن در ذهنم چندان خاطرات خوشی نیست، در حقیقت تنها تلخی تجربه ای که از آخرین برخوردها داشتم، در ذهنم مانده است.
دنیل کانمن هم که از جمله کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند، ویدئو جالبی در تد درباره احساس شادی دارد. یکی از چیزهایی جالبی که می گوید این است که وقتی از شادی حرف می زنیم، باید بدانیم که منظورمان کدام شادی است. این که من اکنون در زندگی ام خوشحال هستم با این که احساس من درباره زندگیم خوشحالی است، با همدیگر کاملا متفاوت است.

ما یک خود تجربه کننده داریم و یک خود یادآورنده ( experiencing self و remembering self)، معمولا وقتی درباره شادی حرف می زنیم منظورمان شادی ای است که قادر به یادآوری آن هستیم نه شادی ای که در لحظه تجربه می کنیم. و این خود یادآورنده، حسش بیشتر منحصر به لحظات پایانی یک ماجراست. مثلا این که یک سفر چطور تمام شده است. مثال جالبی هم درباره دو بیمار می زند که هر دو کلونوسکوپی را تجربه کرده اند، اما بیمار اول بر خلاف بیمار دوم، از آن به عنوان تجربه ای ناخوشایند یاد می کند. چون لحظات پایانی آزمایش با درد بسیار زیادی برای او همراه بوده است. در حالی که به طور میانگین در یک ساعت هر دو نفر تقریبا یک میزان درد را تحمل کرده اند.
ذهن ما با داستانی که از یک اتفاق در ذهن داریم، آن را ارزیابی می کند و بیشترین قسمت داستان شامل لحظات پایانی ماجراست. شاید اصلا همین موضوع است که از داستان ها و فیلم هایی که پایان باز دارند و خلق پایان آن به ما واگذار شده است، چندان دل خوشی نداریم.
یکی از چیزهایی که من در مورد لحظات پایانی به آن فکر کردم، تصویری بود که از خودم برای خیلی از آدم ها به جا گذاشته بودم. دیدم خیلی وقت ها مرتکب این اشتباه شده ام که با یک اتفاق بد داستان خودم را تمام کرده ام. اگر مکانی را ترک می کنم، به کار با کسانی پایان می دهم، دوست و آشنایی را احتمالا برای آخرین بار از نزدیک می بینم، آیا سعی کرده ام که از خودم تصویر پایانی خوبی در ذهن آن ها بسازم و داستان را با یک پایان خوش تمام کنم. خیلی وقت ها احساسات لحظه ایم در پایان آن ماجرا سبب شده که در انتها یک اتفاق را شاید بیشتر از آن چه که اهمیت داشته، مهم جلوه بدهم. در حالی که می توانستم با خوبی و خوشی همه چیز را به پایان برسانم.

2+

دیدگاهتان را بنویسید