ADHD | اختلالی که سال ها بین من و اطرافیانم دیوار کشید

داستانی که میخواهم تعریف کنم داستان عده زیادی نیست، نمی دانم شاید هم بعد از روایت آن آدم هایی پیدا شدند که شبیه من بودند.

من همیشه می فهمیدم یک فرقی با بقیه دارم اما هیچ وقت نمی فهمیدم چه فرقی. تا نوجوانی چندان روابط خوبی با آدم ها نداشتم، وقتی که در جمع های خانوادگی بودم با همه احساس غریبگی می کردم. خیلی ها سعی می کردند که به من روابط اجتماعی  یاد بدهند، در مدرسه هم خیلی دوستان زیادی نداشتم، اما چون همیشه شاگرد اول بودم، معلم ها و بچه ها تحویلم می گرفتند. بعضی ها می گفتند خجالتی است، بعضی می گفتند مغرور است، بعضی ها می گفتند آن قدر درس می خواند که بلد نیست با بقیه چه طور رفتار کند.

من پنج ساله بودم که خواهرم به دنیا آمد. از همان روز دنیای من خیلی سخت تر شد، به خصوص که او با همه عالم و آدم از همان کودکی خوب ارتباط برقرار می کرد. کمی بزرگتر هم که شد نه می توانستم با او ارتباط برقرار کنم نه با او بازی کنم. حرف هایش و آرزوهایش را درک نمی کردم.

هم بازی های من هم سن و سال هایم نبودند، بیشتر با بازی با آدم بزرگ تر ها کیف می کردم یا در دنیای خیالی خودم غرق می شدم. بزرگتر که شدم خیلی بهتر شدم. کم کم قوانین دنیای آدم بزرگ ها را داشتم یاد می گرفتم. اما همچنان می فهمیدم که یک جای کار می لنگد.

وقتی در یک جمع بودم که حرف هایشان مورد علاقه ام نبود، خسته و دلزده می شدم و همیشه از خودم ناامید میشدم چرا بقیه خوشحالند، چرا من زود حوصله ام سر می رود. چرا من طاقت نمی آورم یکی حرف هایش تمام شود بی آن که میان حرف هایش بپرم. چرا این قدر از تولدهای دخترانه وحشت دارم.

کتاب ها و دنیاهای خیالیشان از نوجوانی بهترین پناهگاهم بودند. وقتی که احساس می کردم که من با همه اطرافیانم متفاوتم و دنیای آن ها را نمی توانم درک کنم.

با این که درسم خوب بود، اما همیشه احساس می کردم از بقیه عقبم، اعتماد به نفس نداشتم، فکر می کردم همه از من بهتر هستند. بدترین قسمت درس خواندن این بود که با کوچکترین سر و صدایی حواسم پرت می شد. همیشه باید یک جای ساکت و آرام می نشستم و درس می خواندم، البته اگر فکر و خیال می گذاشت.

یادم است که همیشه دنیاهای خیالی متفاوتی بسته به شرایط در ذهنم بود. و از آن جا که تحمل دنیای بیرون گاهی برایم سخت بود، چنان غرق در دنیاهای خیالی می شدم که خودم هم نمی توانستم واقعیت را از خیال تشخیص بدهم. تمرکز کردن روی درس هایی که دوست نداشتم سخت ترین کار دنیا بود.

همه بدبختی از هوش زیادم می آمد و بقیه که توقع داشتند با این میزان از هوش باید همیشه و همه جا نفر اول باشم. و هیچ کس نمی دانست که چه آشوبی در سر من است وقتی باید روی موضوعی که دوست ندارم تمرکز کنم. بیشتر قسمت نمره هایی که در امتحانات از دست می دادم به خاطر بی توجهی به جزئیات بود و همیشه برچسب بی دقتی می خوردم. و همه دائم بهم گوشزد می کردند که حیف است باهوشی اما این قدر بی دقتی.

اگر یک نفر از من انتقاد می کرد خیلی زود بهم برمیخورد و تا مدت ها از فکرش در نمی آمدم.

در مدرسه بچه آرامی بودم اما در خانه نه، همه اش با خواهرم مصیبت داشتیم. نمی توانستم تفاوت های شخصیتی او با خودم را درک کنم. هزارها ساعت بزرگترها برایم از نحوه رفتار با کوچکترها سخنرانی می کردند اما سر همه چیز دعوا بود و من منتظر کوچکترین اتفاقی تا عصبانی بشوم و از کوره در بروم.

هیچ وقت یادم نمی رود که یک بار که بچه بود روی صفحه مشق من نقاشی کشیده بود که سر به سرم بگذارد و واکنش من چه بود. یکی از کتاب های درسیش  را کامل ریز ریز کردم. بیچاره چه اشکی می ریخت. هنوز عذاب وجدانش بر قلبم سنگینی می کند. در عین حال خیلی هم احساساتی بودم. خودم فوری پشیمان می شدم و عذرخواهی می کردم و اشکم در می آمد. اما خب گاهی دیر شده بود. اما در لحظه ای که عصبانی میشدم مغزم شبیه آتشفشانی بود که هیچ جوره خاموش نمی شد و به هیچ صراطی مستقیم نبود.

خیلی وقت ها سر همین با آدم بزرگ ها بد برخورد کردم چون یک چیزی که از نظرم اشتباه بود را رک و راست بدون هیچ واهمه ای بهشان می گفتم و بهشان برمی خورد و همیشه پدر و مادرم بودند که خجالت زده می شدند و همه تلاششان را می کردند تا به من یاد بدهند که نباید همه جا فوری نظر مستقیمم را بگویم.

بی دقتیم، آخرسر کنکور هم کار دستم داد. سال ما درس زبان دو تا ریدینگ داشت و نمونه هایی که قبل از آزمون زده بودیم همگی یکی. من هم خیلی خوشحال سر جلسه به 95 تا از 100 تا سوال پاسخ دادم و ریدینگ که پشت دفترچه بود را اصلا ندیدم. حتی تعجب هم کردم که چرا وقت اضافه آورده ام و برگشتم به سوال اول. و جالب این بود که زبانم آن قدر خوب بود که در زبان رتبه ام دورقمی شد و اگر این ها را در کنکور ریاضی هم جواب داده بودم احتمالا نتیجه ای که می گرفتم متفاوت می شد.

دانشگاه که رفتم اوضاع خیلی بدتر شد. رفته بودم یکی از بهترین دانشگاه ها و سخت ترین رشته ها. طبیعی بود که هم کلاسی هایم همه شان از بهترین ها باشند. از شدت استرس داشتم جان می دادم و همه اش فکر می کردم همه هم کلاسی هایم از من بهتر و باهوش تر هستند. و اصلا من توانایی هم پا بودن با آن ها را ندارم. بارها به تغییر رشته فکر کردم و ترسیدم. همه زندگیم را روی درس خواندن گذاشته بودم تا از بقیه کم نیاورم.

کنکور ورودی کارشناسی آن قدر برایم وحشت زا و استرس زا بود که با خودم عهد بسته بودم دیگر هرگز هیچ کنکوری در زندگیم ندهم. برای رفتن به ارشد بدون کنکور باید جز ده درصد اول میبودم. این شاید بزرگترین انگیزه ام بود که همچنان با وجود همه استرسی که داشتم همه تلاشم را بکنم. در عین حالی که در تک تک ثانیه های این تلاش همیشه با خودم فکر می کردم بقیه از من بهترند و من در این دانشگاه و این رشته چه کار می کنم و جای من اینجا نیست. اما خب درس های دانشگاه را دیگر نمی شد با هوش زیاد مدیریت کرد. هر چقدر هم که باهوش بودم باید کلی وقت می گذاشتم.

سر درس بیشتر کلاس ها بعد از مدتی خوابم می گرفت و گیج می شدم و نمی توانستم درس را دنبال کنم و هیچ وقت در هیچ درسی جزوه درست و حسابی نداشتم. همیشه جزوه بقیه را می گرفتم. یک بار یکی از استادهایم که جمعیت کلاسش کم بود و من هیچ جوره سر کلاس نمی توانستم از تیررس نگاهش در امان بمانم، در راه من را دید، گفت چرا سر کلاس من همش خوابی، جوابی نداشتم. ساعتش هم سر صبح نبود که بگویم سر صبح کلاس گذاشته ای. مشکل درس و مدل درس دادنش بود.

اگر درسی برایم جالب نبود همیشه همین می شد، یا خوابم می برد یا در عوالم خیال خودم سیر می کردم.هر موفقیتی که به دست می آوردم می گذاشتم به حساب شانس و اتفاق. آخر سر چهار ساله کارشناسی را تمام کردم و جز ده درصد اول شدم اما با خون دل.

تا این که رفتم ارشد. آن جا دیگر خسته بودم. کمی به خودم ساده تر گرفتم. اما هنوز هم می فهمیدم که یک مشکلی هست. من باید پشت سرم زور و فشار باشد تا لحظه آخر یک کاری را تمام کنم.

بقیه هم کلاسی هایم مثل بچه آدم برنامه ریزی می کردند. کارهایشان را پیش می بردند اما همه زندگی من اگر زور و فشاری پشتش نبود می افتاد برای لحظه آخر و آن استرس لحظه آخر کشنده بود. ارشد دیگر عجله ای نداشتم. هی کشش دادم تا خودش تمام شود. وسطش کار را شروع کردم.

آن جا بود که داستان جدی شد. کار بود، درس دانشگاه نبود که شوخی بردار باشد. همیشه داشتم از استرس تحویل پروژه ها می مردم. به خصوص وقتی که نزدیکی های موعد تحویل میرسید. بلد نبودم کار را قسمت بندی کنم. همیشه رئیسم چه سخنرانی ها برایم می کرد در باب این که یک فیل را چه طوری می خورند قطعه قطعه، و غافل از این که من اصلا مغزم توانایی قطعه قطعه کردن چیزی را ندارد.

کار را دوست داشتم. در آن غرق می شدم. اما نمی فهمیدم چه طور از نقطه اول به آخر برسم. دیگر درس و پروژه دانشگاه نبود که مراحلش ازقبل روی کاغذ مشخص باشد. خودم باید مرحله بندی می کردم. خودم باید پله پله جلو می رفتم. و مغزم توانایی خرد کردن یک وظیفه را نداشت.

رئیسم رویم لقب سردسته اهمالکارها را گذاشته بود. باورش نمی شد یک نفر باهوش باشد اما نتواند یک پروژه را مرحله مرحله جلو برود. شب ها تا دیروقت گاهی می ماندم تا کار را تمام کنم. به من می گفت تو مرض اعتماد به نفس داری. چرا اعتماد به نفست این قدر کم است.

راست می گفت. در دلم یک درصد هم امید نداشتم که از پس یک کار برمی آیم. وقتی که جلو می رفتیم می دیدم که می شود. می دیدم که می توانم. اما در تک تک این لحظه ها ترس نشدن و بلد نبودن و کم آوردن من را می کشت. بعد از یک مدت هم کار تکراری شد. دیگر حوصله ام را سر می برد.

بدبختی زندگیم اصلا همین تکراری شدن بود.  برای شروع یک کار کلی انرژی داشتم. ایده می دادم، مثل بولدوزر شروع می کردم.  کمی که می گذشت مثل نوار قلبی می مانست که از پیک بیفتد و تا آخر خط صاف شود. انگیزه هم که نبود درست حسابی متمرکز کار نمی کردم.

یک بار موقع ارشد وقتی داشتم کار می کردم یکی از دوستانم برگشت و بهم گفت من واقعا تعجب می کنم تو چطور این دانشگاه قبول شده ای. حواست به تنها جایی که نیست کارت هست. راست میگفت. اگر کاری که داشتم انجام می دادم کار مورد علاقه ام نبود برایم تمرکز بر آن بزرگترین عذاب دنیا بود. در این مواقع شاید حتی صدای حرکت مورچه ها روی دیوار را هم می توانستم بشنوم.

از توانایی مدیریت احساساتم هم که نگویم بهتر است. کافی بود یک نفر به من بگوید فلان جای کارت اشکال دارد تا زمین و زمان را در ذهنم بهم ببافم و خودم را با خاک یکسان کنم. یک بار که رفته بودم اتاق استاد ارشدم، اشک در چشم هایم حلقه زد. برگشت گفت فوری هم که اشکت دم مشکت است. دست خودم نبود. استاد پروژه کارشناسیم هم یکبار به من برگشت و گفت، از تو لازم نیست بپرسیم نظرت چیست، صورتت خودش گواه امر است. راست می گفت. نمی توانستم احساساتم را پنهان کنم. صورتم و چشم هایم همه چیز را لو می داد. به خصوص وقتی عصبانی یا ناراحت میشدم.

از خیلی از اتفاق ها فاکتور می گیرم.

ADHD یا بیش فعالی در ایران با پسربچه هایی شناخته می شود که دائما سر کلاس وول می خورند، به درس توجه نمی کنند. نمی توانند آرام بگیرند. از همان موقع مدرسه، به خاطر بی توجهی این بچه ها به درس و ورجه وورجه کردنشان، این ها را می برند پیش مشاور و روانشناس.

اما این کلمه حتی ترجمه اش هم در ایران مشکل دارد. حتی در همین جا هم این کلمه، که مخفف اختلاف نقص توجه است کلمه کاملا درستی نیست.

همه ماجرا از آن جایی شروع می شود که مغز  ماها به اندازه یک آدم عادی دوپامین ترشح نمی کند. پس مغز برای دریافت دوپامین تصمیماتی می گیرد که جایزه فوری دریافت کند و دوپامین بیشتری در آن ترشح شود. بدون توجه به عواقب یک اتفاق تصمیمات آنی می گیرد.

گاهی به جای این که مثل یک بزرگسال رفتار کند، یک رفتار کودکانه و تکانشی از خودش نشان می دهد. قسمتی از مغز که به ارتباطات مربوط است دیرتر رشد می کند. ( راستش الان آن قدر ارتباطاتم خوب است که اگر برای کسی تعریف کنم نحوه برخوردم درکودکی و نوجوانی را با بقیه تعریف کنم، عمرا باور کند. )

ذهن یک نفر مثل من نمی تواند روی موضوعاتی که علاقه ندارد تمرکز کند، برعکس اگر چیزی را دوست داشته باشد، اصلا متوجه گذر زمان هم نمیشود. همین هم می شود که مثلا یادش می رود ساعت ها از زمان ناهار گذشته و همچنان مشغول انجام کار است. اما اگر موضوعی حوصله اش را سر ببرد، انگار دارند شکنجه اش می کنند.

هنوز هم که هنوز است، هر روز که اطلاعاتم درباره این اختلال بیشتر می شود، بیشتر می فهمم که همه این سال ها چه رنجی کشیده ام از شبیه بقیه نبودن. از عادی نبودن. از این که چقدر همیشه خودم را سرزنش کرده ام چرا مثل بچه آدم رفتار نمی کنم. این چرا و هزار تا چرای دیگر  که همگی زیر چتر این اختلال معنی پیدا می کند.

حالا در نزدیکی سی سالگی، انگار که قطعه گمشده پازل زندگیم را که سال ها در جستجویش بودم پیدا کرده ام و همه داستان زندگیم برایم معنادار شده است. حالا علت تک تک رفتارهایم را بهتر می فهمم و می دانم که کدام راه ها می توانند به من کمک کنند و خیلی از راه حل هایی که این سوال ها در کتاب های خودیاری خوانده ام نه تنها به من کمک نکرده بلکه تنها دانستنشان باری به دوش من اضافه کرده است، چرا که همیشه خودم را سرزنش می کردم که من که  همه این ها را می دانم، چرا نمی توانم به آن عمل کنم.

حالا می دانم که بزرگترین مشکل آدم هایی با این اختلال اصلا سر همین عمل کردن است. آدم هایی که هزار تا کار و وظیفه برای خودشان دست و پا می کنند تا از زیر انجام وظیفه اصلی که باید در بروند و آن را می گذارند برای لحظه آخر.

حالا بعد از سال ها به جای این که هر بار سر یک پروژه یا یک کار خودم را با بقیه و توانایی هایشان مقایسه کنم، حواسم هست که ذهن من یک مدل دیگر کار می کند. من قرار نیست خودم را با بقیه مقایسه کنم. باید تلاشم را بکنم تا بهترین خودم باشم. هر چند که بارها باز هم فراموش می کنم.

اما همیشه به این فکر می کنم که اگر اطلاعات بیشتری از این اختلال درایران وجود داشت، چقدر زندگی من می توانست عوض شود. چقدر من کمتر تحت فشار قرار داده می شدم. چقدر خانواده و اطرافیان من را برای خیلی از کارهایم کمتر سرزنش می کردند و به جای سرزنش می توانستند کمی کمکم کنند تا کم کم من هم بعضی مهارت ها را که یک بچه عادی به طور  طبیعی بلد است، تمرین کنم و یاد بگیرم، مهارت هایی مثل برنامه ریزی، مثل نداشتن رفتارهای تکانشی، مثل همدلی با اطرافیان و مهم تر از آن شاید همدلی با خود، مثل ایده آل گرا نبودن، توقع به جا داشتن از خود

راستش هنوز هم که هنوز است این اختلال آن قدر شناخته شده نیست. هنوز هم که هنوز است خیلی ها باور نمی کنند که یک نفر هم میتواند باهوش باشد هم این مشکل را داشته باشد. بارها در ایران زمان دانشگاه مشاوره رفتم و با آدمی که اضطراب دارد اشتباه گرفته شده ام.

همیشه هم از من دلیل برای حرف هایم می خواستند و وقتی نمره ها و دستاوردهایم را از سر اجبار گفتم ، مسخره ام کرده اند که چرا به هیچ کدامشان باور ندارم. چطور ممکن است یک نفر فکر کند همه این ها اتفاقی است. حتی همین جا هم مشاور اولم باز هم تشخیصش اشتباه بود. چون این اختلال رفیق و همراه اضطراب است و جدا کردنش از آن کار هر کس نیست.

نمی دانم این داستان به کسی کمکی کند یا نه. اصلا نمی دانم من جز چند درصد یک جامعه ام.

داستان زندگیم را مجبور شدم کوتاه و ناواضح بگویم. راستش ماجرای زندگیم فراز و فرودهایش خیلی بیشتر از این حرف ها بوده است. اما از وقتی که این ماجرا را فهمیده ام، حالم خیلی بهتر است. حداقل حالم با خودم خیلی بهتر از گذشته است.

هر چند هنوز هم که هنوز است هر روز سعی می کنم بیشتر از این ماجرای مغزم که ظاهرا سیم کشی اش با یک مغز عادی فرق می کند، سر در بیاورم. هنوز هم وقتی یک کتاب یا مطلبی درباره ADHD می خوانم، انگار که چراغ گرفته باشند بر تاریکی هایی که این سال ها در میانش سردرگم بوده ام. چیزی شبیه داستان موسی و حضرت خضر، آن جا که خضر برای موسی از علت انجام هر کار می گفت.

حالا من هم انگار هی دارد  تک تک کلاف های اتفاقات همه این سال های زندگیم باز می شود. تازه برایم روشن می شود فلان جا چرا این اتفاق افتاد، فلان جا چرا این تصمیم را گرفتم. چرا این احساسات را در میان آن واقعه داشتم و خیلی چراهای دیگر.

 

 

پ.ن : این نوشته متاسفانه اصلا ADHD فرندلی نیست چون طولانی است، ولی نوشتن یکی از هایپرفوکس های من به حساب می آید. وقتی که زمان برایم بی معنا می شود.

+13

دیدگاه‌ها

  1. سروش

    سلام (با افتخار نمیگم ولی اگه ایرادی داره فرصت نکردم ویرایش کنم. شما ببخشید)

    دیروز حوالی ۶:۳۰ صبحب ه وقت ایران بود وقتی اولین نوشته‌ت در مورد ADHD رو خوندم. کاری که دو سه ساله می٬خوامانجام بدم رو تو شروع کردی و خب دم شما گرم. خیلیهیجان زده بودم که همون موقع کمی بنویسم و از چیزهایی که در این دو سه سال فهمیدم بگم اما گفتم بذا شب که برگرشتم سر رصت می‌گم و شب هم گفتم نیازی نیست.
    من هم حدود ۳۱ سالگی فهمیدم. با سعی و خطا و کشف و شهود و جستجو و همین مسیری سنگلاخی که احتمالا تو رفتی.
    با خودم میگم کاش نوشته بودم که شاید یکی مثل تو کمتر دردسر میٰکشید اما خب ننوشتم.
    الان هم اتفاقی دوباره روی وبسایت محمدرضا دیدم که قسمت دوم رو گذاشتی.
    سر کار هستم و شروع کردم به خوندن. و خب این بار تصمیم گرفتم لااقل به اندازه یه اعلام حضور بگم که همونطورکه در نوشته اول اشاره کردی تنهانیستی. (میگن حدود ۳-۴٪ یه جامعه درگیرن اما کشور به کشور این نرخ متفاوته)
    برای من روزی که خیلی جدی مطمئن شدم ایراد کار کجا بوده درست مثل این کلیپایی بود که یه بچه یا یه نفر برای اولین بار می‌بینه و می‌شنوه و اون حالی که داره. یهو تعریف‌ت اساسا از دنیا تغییر می‌کنه.

    خب و اما بریم به سراغ نوشته‌ت با بعضی از قسمت‌های نوشته دوم‌ت موافقم و با بعضی نه (براساس چیزهایی که دیدم و خوندم و خب البته ادعایی ندارم) و این خیلی خیلی مهم‌تره که تو شروع کردی و اقدام کردی و این از هرچیزی مهم‌تره خیلی خیلی مهمه. لطفا اگه چیزی میگم به معنای ایراد گرفتن نگیر قطعا تحسین می‌کنم کاری که شروع کردی رو.

    اما به طور خاص موضوع اعتماد به نفس چند عامل داره ولی یکی از عوالم‌ش برای ماها همین اختلاله توجهه.
    اگر بخوام بگم طبق صحبتی که با یه روانپزشک داشتم دو نوع مدل رفتار رو میشه متوصر شد: عده‌ای بسیار کنترل‌گر میشن تا روی همه چیز احاطه داشته باشن و عده‌ای مثل ما به دلایل دیگری اعتماد به نفس‌شون یا دقیق‌تر بگم علیرغم باور درونی در ته ذهن‌شن به خودشون عزت نفس‌ششون کم میشه.

    حرف زیاده برای گرفتن.
    از علت‌ش که کمبود دوپامین یا گیرنده‌هاش میتونه باشه و اینکه فقط هم محدود به دوپامین نیست گرچه نقش دوپامین در عموم موارد بیشتره. نوروترنزمیتره دیگه که نقش داره norepinephrine هست.
    در کودک و بزرگسال
    در علت‌ش و رویکردهایمختلف به این موضوع (Hunter-gatherer evolution or a dysfunction
    درمورد رفتارها میشه گفت و در مورد اینکه چه کارهایی میشه کرد. به طور خاص executive functionهای مغز و حافظه و اثرش بر زندگی
    در مورد درمان و ریتالین و atomoxetine تا اصلاحات رفتاری و بازی‌های شناختی مثل
    RehaCom و درمان از طریق نوروفیدبک ( روی این دو تای آخر تجربه ای ندارم و فقط شنیدم.)
    اثر محیطی که در اون هستیم و آدم‌های دورو اطراف؛ مثلا من خودم متاسفانه یاخوشبختانه تجربه کاری‌م با یه سری غول Hyperfocused بوده که احتمالا بتونی حدس بزنی چه اثراتی داشته تا پیش از آگاهی.
    اگه در این مورد خونده باشی حتما به Russell Barkley رسیدی کتابهای For Adultش رو یهنگاهی بنداز (They are ADHD friendly 🙂 )
    حرف زیاد دارم که بزنم. شاید در ادامه حرفهای تو همینجاها گفتم یا شاید هم نگفتم. اما خواستم به بهونه این نوشته تشویق‌ت کنم که دوپامینِ لازمه رو بگیری و حتما بیشتر بنویسی.
    در مورد نوشتن هم میتونم بگم که اگه دقت کنی که حتما حواست بوده، به تفاوت‌هایی پی می‌بری. نوعی که ما می‌نویسیم با نوع نوشتن اون‌هایی که ذهن متمرکزتر و ساختاریافته دارن متفاوته.

    پیشنهاد جدی‌م اینه حتما به درمان با دارو فکر کنی و حتما ریتالین رو امتحان کنی. من الانا متوجه میشم چه اثری داره بودن و نبودن‌ش. گرچه الان ریتالین رو امتحان نمی‌کنم و دارم داروی دیگری بررسی می‌کنم اما قطعا اثر ریتالین رو نداره و احتمالا برگردم به همون ریتالین. البته گویا داروهای جدیدتری هم اومده که همون شدت و اثر ریتالین رو داره و آهسته رهش هست اما در ایران نیست و از مزیت خارج بودن استفاده کن (گرچه پروتکل کشورها در استفاده از این داروها که وابستگی میارن متفاوته) . اینارو بعدا با روانپزشک‌ت چک کن.

    یه مثالی هم که همیشه درتوصیف این ADHD به بقیه میگم برای اینکه بهتر درک کنن (چون از نظر خیلیا چیزی که ما میگیم رو همه دارن و متوجه نمیشن ما چی میگیم واین هم ماجرایی داره خودش) به‌شون میگم وضعیت ما مثل ادم‌هایی بوده که تا قبل از ساخت عدسی و عینک، چشماشون ضعیف بوده. یکی چشماش ضعیفه و تو هی به‌ش میگی دقت کن که نخوری به اینور و اونور. چشاتو باز کن تا ببینی.

    +3
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      سروش اول از همه خیلی ممنونم برام نوشتی، چون واقعا یکی مثل من لازم داره احساس کنه که اینی که نوشته فایده ای داشت، وگرنه ناامید میشه و رها می کنه.
      الانم واقعا تنها انگیزه ام همینه که یک نفر این مسیر سخت من رو از اول نره، وگرنه هم وقتم محدوده، هم حوصله فارسی نوشتن خیلی از اصطلاحات و کلمه پیدا کردن براشون رو ندارم.
      در مورد نوروترنزمیتر درست می گی، من این نوشته رو چندین ماه پیش که اول این مسیر بودم نوشتم و الان هم ویرایشش نکردم دیگه.
      در مورد اعتماد به نفس حرف هات درسته ولی حالا انشالله کم کم در موردش خواهم نوشت، الان دارند روی RSD (
      Rejection Sensitive Dysphoria) به عنوان یکی از نشانه هایی که در گایدلاین DSM-5 هنوز نیست ولی یکی از شاخص های مشخص کننده دخترانی هست که ADHD دارند، کار می کنند، نه این که این بین پسرها نیست اما نرخش بین دخترها خیلی بیشتره و اون حساسیت بالا به ریجکت شدنه و وقتی این یکی از نشانه های مشترکه، یعنی داستان فقط اعتماد به نفس داشتن یا نداشتن نیست، حالا بعدا حتما اینو مینویسم چون یکی از چیزهایی هست که همین جا هم جدیده و اطلاعات راجبش زیاد نیست. ( ولی با بخش زیادی از چیزهایی که گفتی در مورد اعتماد به نقس موافقم و تجربه هر دو رو داشتم چه دولوپ کردن پترن کنترل گری و چه برعکسش)
      در مورد دارو هم یک داستان آقوی همساده طور دارم و یک مشکل شخصی که حالا شاید اینجا نوشتم، و فعلا دارم براش می جنگم با دکترهای اینجا، ولی با بچه های ایران که در ارتباطم می دونم که داروی ویوانس که خیلی خوب جواب داده به اسم ویاس در ایران به تازگی اومده و پیش از ریتالین به نظرم سراغش برو چون ساید افکت هاش خیلی کمتره
      در مورد کتاب، آره اولین کتاب جدی که خوندم کتاب راسل باراکلی بود، اما این کتاب برای من یک مشکلی داشت، اعتماد به نفس نداشته ام رو کمتر می کرد، در حالی که واقعا توضیحاتش خوبه، بعد از اون سراغ منابع دیگه ای رفتم، یکی از به روزترین ها کتاب ADHD 2.0 نوشته ادوارد هالول ( Edward M. Hallowell) هست و تازه بیرون اومده و در عین این که توضیحات علمی خیلی خوبی داره، رویکرد و نگاه مثبتی هم به ADHD داره ( و من واقعا هر چی جلوتر رفتم فهمیدم چقدر این رویکرد مثبت مهمه در درمان )،
      یک کتاب دیگه که برام جالب بود Faster than Normal بود که اونم باز رویکردش از موضع ضعف نیست. ( چون ADHD همون قدر که می تونه در فرد یک سری مشکل ایجاد کنه، در یک سری حوزه ها مثل خلاقیت میتونه super power فرد باشه به شرطی که راه استفاده کردن ازش رو یاد بگیره)

      و واقعا این مثالت در مورد عینک خیلی درسته، سال ها مثل یک آدمی که عینک لازم داشته و بهش جای عینک تلسکوپ و میکروسکوپ و هزارتا چیز دیگه دادند، اما از دادن عینک متناسب با شماره چشمش دریغ کردند ، و حالا واقعا دنیام روشن تر شده.
      نمی گم آسونه، چون اصلا از همون مرحله تشخیصش تا قبول کردنش و دانستن راجبش و تازه بعد از اون پیدا کردن راه هایی که برای تو کار می کنه، هر کدوم هم خیلی زمان میبره که آسون نیست و هر بار وسطش میتونی کاملا ناامید بشی و رها کنی، اما وقتی پذیرفتیش و کم کم شروع کردی قدم برداشتن براش، واقعا دنیا برات یک رنگ دیگه میشه.

      در نهایت این که میدونم حرف زیاد داری، بیا و حتما بگو، شده زیر همین پست، واقعا به کمک های این مدلی نیاز دارم، آدمایی که جمع بشیم و از ADHD بیشتر بگیم و بنویسیم ، تا بقیه این مسیری که میشه با مثلا پراید رفت رو با ژیان نرن، و واقعا تشخیص زودهنگام این اتفاق میتونه life changing باشه، اگه خودت سایت داری و مینویسی که چه عالی ، اگر نه من اینجا امکان نویسنده همکار رو برات فعال می کنم 🙂

      +6
        1. سروش

          هیوا ممنون ام ازتوجهی که نشون دادی.
          در مورد ویواس یه بررسی کردم و به نظرم گزینه بعدی‌ام این باشه.
          در مورد Sandoz ممنون میشم اگه اسم دارو رو بگی؛ اگه درست فهمیده باشم ساندوز شرکت تولید کننده هست که زیرمجموعه نوارتیس قرار می‌گیره. گویا دو نوع دارو در این حوزه داره:

          یکی ساندوز آتوموکستین هست که روی «نوراپی‌نفرین» (norepinephrine) اثر میذاره که برای من جوا ب نداده؛ به صورت آماری حدودا ۱۰تا ۱۵ درصد از مصرف‌کننده‌هایی که از این مدل داروها -اثرگذار روی نوراپی‌نفرین – استفاده کردن راضی هستن. البته اگه بخوام دقیق‌تر بگم، تاحدودی روی بعضی تصمیمات لحظه‌ای و رفتارهای تکانشی (impulsive) اثر گذار بوده اما در کل اون چیزی که نیاز دارم رو نتونسته تامین کنه.

          یه دارو دیگه هم مشابه آدرال زده که با ریویو و نظراتی که خوندم احتمالا همون ویواس اولویت باشه.

          ولی ممنون میشم اگه غیر از اینا چیز دیگه مورد نظرت بود رو به من بگی. مرسی.

          +1
      1. سروش

        سلام و ارادت

        مریم شک نکن که قطعا نوشتن‌ت فایده داره. رو هر چی خواستی شک کن، رو این یکی نه.

        در مورد نوشتن در رابطه با این موضوع باید بگم خیلی جلوتری؛ چون همونطور که گفتم از ۱۳۹۷ می‌خوام بنویسم. برای همین برای اظهار نظر در مورد چطور نوشتن، آدم نابه‌جایی هستم اما به عنوان یه مخاطب به‌ت میگم نوشتن‌ت اولویت داره بر اینکه حتما لغات فارسی مناسب رو هم پیدا کنی؛ یا الااقل در ویرایش‌های بعدی اصلاح کن.
        در مورد اعتماد به نفس و عزت نفس، من هم موافق ‌ام که موضوع چند وجهی هست و در این یکی دوسال گذشته هم‌زمان با این موضوع ADHD دارم روش کار می‌کنم.

        در مورد دارو، من اولین تجربه‌ام با ریتالین بود. خیلی راضی بودم. یعنی شاید اینطوری هم بشه تفسیر کرد که به قدری مزایا برام داشت که اون عوارض‌ش قطعا قابل چشم‌پوشی بود. عوارض هم برای من شامل این‌ها میشد‌ که کمی احساس حساس شدن در پوست داشتم وهمینطور بعد از کاهش اثر دارو بدن‌ام احساس خستگی و کوفتگی داشت. اما خب قطعا برای اولین بار چیزی شده بودم که همیشه آرزو داشت‌ام. اما ویواس رو حتما امتحان می‌کنم.

        ممنونم برای معرفی ADHD 2.0. شروع کردم و فعلا دو فصل خوندم. از توصیفات‌ش و نشونه‌هایی که میده خیلی راضی‌ ام و یه جاهایی هم برام مبهم‌ه. یعنی لااقل برای من به اون شکل نیست. حتما بعد از بعداز خوندن، نظرم رو خواهم گفت اما در کل بنا به دلایلی صراحت «بارکلی» ترجیح من‌ه . ولی گذاشتم تا آخر پیش برم و ببینیم چی میشه.
        در مورد بحث superpower هم کاملا متوجه ‌ام اما همین موضوعِ «یادبگیره چطور از اون میشه استفاده کرد» یه مسئله جدید به زندگی فرد اضافه میکنه که من شخصا ترجیح‌ام اینه اول مشکلات گذشته یا فعلی رو حل کنم بعد بتونم به این موضوع برسم. میدونی، وقتی در مورد adults صحبت می‌کنیم، یعنی کسانی که مسیری رو تا الان به هرشکلی اومدن و محیط کاری یا زندگی‌شون ویژگی‌های نسبتا مشخص و تثبیت شده‌ای داره. برای همین ممکنه اساسا این «ابرنیرو» چندان در بخش‌های معیشتی زندگی به کارش نیاد اما قطعا اینکه بتونه عملکردهای اجرایی‌ش executive functions رو بهبود بده در همه زمینه‌های زندگی‌ش موثره. طبق تجربه محدود خودم به نظرم میاد ایجاد چند تغییر شدید و هم‌زمان به فرد به نظرم زیاده؛ یالااقل برای من اینطوری بوده.

        در انتها باید بگم بعد از اون نوشته سراسر اشکالی که به عنوان کامنت گذاشتم، من اگه بودم و می‌تونستم کلا دسترسی اون آدم رو به وبلاگ‌ام قطع می‌کردم، چه برسه به اینکه پیشنهاد نوشتن بدم :)) اما واقعیت اینه خوشحال ام که این کار رو کردم چون اگه نمی‌نوشتم مطمئنا دیگه نمی‌نوشتم.
        و باید بگم خیلی ممنونم از پیشنهادت، حتما فکرمی‌کنم؛ چه در وبلاگ خودم یا چه در اینجا و مهم‌تر از اینا امکان پیوسته بودن و کیفیت احتمالی خروجی. واقعیت اینه از آدمی که دوساله می‌خواد در این مورد بنویسه و ننوشته انتظار زیادی ندارم :)). همینکه به جمع‌بندی برسم، در میون میذارم.
        فعلا فقط می‌تونم بگم که مطمئن باش در این مورد یه خواننده جدی و پروپاقرص داری.

        +2
  2. هیوا

    مریم چقدر سخت گذشته و چقدر خوبه که الان داری بهتر میفهمی که جریان چی بوده و چکار باید بکنی.
    خیلی ها با این مشکل یا مشکلات دیگری به همین شکل درگیر هستند. خیلی هاشون هیچوقت نمیفهمن که داستان از چه قراره. فکر میکنن یه جاری کارشون ایراد داره یا بقیه مشکل دارن.
    یا از خودشون بدشون میاد یا از بقیه (و معمولا از هردو)

    +1
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      ممنون هیوا برام کامنت گذاشتی، واقعا خوشحالم که اون روز مزاحمت شدم و تو دوباره روی IFS تاکید کردی و البته اتفاقات هم یاری کرده و خیلی سریع تر از اون چیزی که قبلا تجربه کرده بودم یک تراپیست پیدا کردم.
      و جالبه که یکی از پادکست کوچ هایی که در زمینه ADHD کار می کنه و خودش هم ADHD داره، توی اپیزود 99 گفت میخوام یک جمع بندی کنم که واقعا بعد صد تا اپیزود، چه نکاتی بیشتر از همه کمکم کرده، و خیلی جالب بود که اشاره اش به درمان تراما بود.
      گفت کسانی که ADHD دارند، معمولا تراماتایزد هم شدند، سر همین مسیر سنگلاخی و دائم سرزنش شدن توسط اطرافیان و دولوپ شدن انگزایتی و دپرشن به عنوان اثرات جانبی و حالا خیلی عوامل دیگه، و من توصیه ام به این ها اینه که اول درمان تراما رو انجام بدهند و من کوچینگ کسی که تراما داره رو نمی پذیرم،
      و دقیقا این چیزی بود که من باز این جا با هزار تا سعی و خطا بهش رسیدم و خب تو هم در مسیرم قرار گرفتی و واقعا خوشحالم. چون الان بعد از هر جلسه می فهمم که نمیشه ADHD رو به تنهایی درمان کرد و واقعا این ها باید با هم اتفاق بیفته تا درمان اثربخش باشه.

      0
      1. هیوا

        خواهش میکنم من که کاری نکردم
        یه نکته ای که به نظرم اهمیت داره اینه که مسائل جدی روانی، معمولاً گروهی هستن. یعنی کسی که یکی از اونهارو داره احتمالاً بگرده چند مورد دیگه رو هم پیدا میکنه.
        حالا اینکه اول به کدوم بپردازه خیلی کلیدیه.
        اینکه گفتی این کوچ گفته کسی که تراما داره رو نمیپذیره خیلی برام جالب بود. به نظرم هر کسی که میخواد در یک زمینه کار کوچینگ یا منتورینگ یا حتی تراپی بده باید چک کنه ببینه کلاینتش در سطوح عمیقتر (مثلاً مغز) و ابعاد دیگه مسائل جدی داره یا نه.
        اینجا اوج بی توجهی به این نکته رو میبینیم طوریکه اگر کسی هر اختلالی هم داشته باشه بهش میگن اراده کن تصمیم بگیر تسلیم نشو و … :))
        در کل بهترین رویکرد اینه که آدم بدون داشتن agenda ی یا توجه بیش از حد به label های اختلالات و اسامی، خاصی به راه بیفته و طبق یه متد و سیستم درست و همچنین تجربه و احساساتش جلو بره ببینه راه به کجا میره.
        در موارد کمی جدی هم وجود یه متخصص(چه برای دارو چه تراپی) لازمه ولی راه اصلی رو باید خودمون بریم.

        +1
  3. سروش

    حوصله داشتی در مورد concentration deficit disorder یا Sluggish cognitive tempo ، اگر تا به حال به‌ش برنخوردی، بخون. در موردش نظرای متفاوت یا متضاد زیاده. احتمال‌ش هست در بعضی از آدم‌هایی که ADHD دارن این علایم هم مشاهده بشه. علایم متفاوتی از خود ADHD یا اونچه فعلا به این نام میشناسن، داره.
    البته در بین اون‌هایی هم که در اون‌ها ADHD تشخیص داده نشده، بروز کرده.
    دونستن‌ش مخصوصا که در این حوزه داری می‌خونی و می‌نویسی به نظرم دونستن‌ش ممکنه روزی به کارت بیاد.

    +1
  4. نیلوفر

    سلام
    من الان پادکست اجنبی رو گوش دادم
    انگار یکی داشته‌ایم خودم رو میگفت
    هنوز نمیتونم بگم حتما اینجوری ام یا نه
    حس میکنم باید بیشتر تحقیق کنم
    اما چندروزه خیلی برام مشهود بود
    چون میدونم حمایت چقدر اهمیت داره برات کامنت گذاشتم بدونی حتی اگه بشه یه نفر آگاه بشه خیلی خیلی کار بزرگیه

    +2
    1. نوشته
      نویسنده
  5. Nesa

    من پادکست ویو رو شنیدم و الان اینجام.نوتیفیکشنش که اومد یه لحظه به خودم گفتم عه اینجام adhd حالا اینم مثل بقیه برو سراغ درس خوندنت ولی نتونستم برگشتم و شروع کردم به گوش دادن خوشحال شدم از اینکه صدات رو شنیدم، از اینکه فهمیدم تنها نیستم و یه جورایی مثل یه شمع شدی وسط غار تنهایی و وحشتم.من ۱۹ سالمه راستش من خودم برای خودم این تشخیص رو داده بودم پیش دوتا روانشناس رفتم ولی هیچکدوم نگفتن که adhd دارم با اینکه خیلی از علائم رو بهشون گفتم ولی تشخیصاشون حول افسردگی میچرخید اره افسردگی بود ولی ی جای کار باز میلنگید برای همین جلسه هارو قطع کردم چون راضی نمیشدم.کلی تجربه مشابه چیزایی که گفتی دارم و توضیحاتت خیلی برام کمک کننده بود نمیدونم چرا اینو از تو میپرسم واقعا ولی خب دارو درمانی جواب میده؟و بازخوردهای دارو کوتاه مدته(مثلا یه هفته ایی؟)؟من یه جورایی انگار از دارو خوردن میترسم ولی از یه طرف هم واقعا نیاز دارم که تمرکز کنم و برای کنکور آماده بشم و میترسم پروسه تایید روانپزشک طول بکشه و نتونم خوب تمرکز کنم برای درسم.
    اگر خوندی و وقت داشتی جواب بدی راهنماییم کن لطفا
    مرسی

    +1
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      سلام، ممنون از پیام مثبتی که گذاشتی. ببین واقعا من متخصص نیستم، فقط می دونم که تعداد کسانی که تو ایران ADHD بزرگسالان رو به خوبی می شناسند، و اون رو به رسمیت می شناسند زیاد نیست، برای همین به نظرم خودت با بیشتر کردن اطلاعاتت مطمئن شو. اگر تا حد خوبی مطمئن بودی، بگرد و کسی رو پیدا کن که تو این حوزه متخصص باشه.
      من تخصصی در مورد دارو ندارم واقعا، ولی تجربه کوتاه مدتی که داشتم این هست که داروی استیمیولنت تاثیرش فوری هست، ولی خب تا رسیدن به دوز مناسب زمان می بره، و به نظرم اگر کمک کننده باشه حتما ارزشش رو داره، به خصوص تو شرایطی مثل آماده شدن برای کنکور ( فکر کنم هممون یه جورایی از دارو خوردن میترسیم اولش ، تنها نیستی واقعا، ولی تا امتحانش نکنی تحت نظر متخصص، نمی تونی مطمئن بشی که چقدر برای تو کار می کنه)

      +2
  6. فاطمه

    سلام
    من تازه پادکست اجنبی رو گوش دادم ، شک داشتم که ADHD دارم ولی با صحبت های شما ، با تک تک سلول های بدنم همذات پنداری کردم …
    البته در دوره های مختلف زندگیم شدت هر یک فرق میکرده …
    خیلی سعی کردم خودم رو همین طور بپذیرم و رفتم توی محدوده ی تنهایی خودم چون همونطور گفتین پیدا کردن جمع مناسب سخته برای ما …
    خیلی خوشحالم باهاتون آشنا شدم
    ممنون که تجربیاتتون رو مینویسین

    0
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      ممنون فاطمه جان که برام پیام گذاشتی . منم خوشحالم که داریم کم کم به واسطه این پادکست کلی آدم هایی که شبیه هم هستیم رو پیدا می کنیم. 🙂

      0
  7. دینا

    سلام
    نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم که انگار وجود منو تو خودت داری و راجبش تحقیق کردی جرات کردی بگیش که منم بشنوم بفهمم تنها نیستم.مریم جون من واقعا دنبال راه درمانشم و سالهاست ازین وضع رنج بردمواگه ممکن باشه به منم اون فضاهایی که میرفتی رو معرفی کنی خیلی خوب میشه

    0
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      ممنون که پیام گذاشتی، با فیدبک های خوبی که دارم میگیرم، احتمالا جرات کنم قدم بعدی رو بردارم و کم کم ساپورت گروه رو تشکیل بدم، ولی یکم زمان لازم دارم.

      0
  8. فاطمه

    خوندن داستان زندگی یا دونستن اینکه افراد موفقی ADHD دارن بیشتر من رو سرخورده میکنه، دارم زیر بارش له میشم و حس میکنم تنها ترینم، کاش چیزی مثل support group که گفتی در ایران وجود داشت.

    0
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      سلام فاطمه جان، من واقعا دوست نداشتم این حس رو منتقل کنم که یک آدم موفق با ADHD هستم، تازه میخواستم بگم حتی با وجود این که من از دید بیرونی موفق به حساب میومدم، تو زمان های بسیاری از زندگیم این حس رو داشتم که نسبت به بقیه چقدر تنها و درمونده ام، بیشتر هدفم این بود که بگم ماها نیاز به کمک داریم و اگر این کمک در دسترس باشه میتونیم از پتانسیل هایی که داریم استفاده کنیم. من امیدوارم هر چه زودتر بتونم این ساپورت گروه رو ایجاد کنم.

      0
    1. نوشته
      نویسنده
  9. کیان

    سلام..
    چندوقتیه که پادکست ویو رو دنبال میکنم و مثل همیشه اپیزود رو پلی کردم……
    هرچی اپیزود رو بیشتر گوش میدادم، بیشتر محوش میشدم و همش میگفتم “عهههه منم دقیییییقا اینطوریم”
    و اینکه تازه فهمیدم این چیزی که درونم همش دارم باهاش میجنگم و خفش کنم که تا یکم عادی باشم یه سوپرپاوره! جالبیش اینجاس که حتی نمیدونستم اسمی داره برا خودش:)
    خودم به شخصه تا به حال پیش هیچ دکتری نرفتم چون با خودم میگفتم “اوکی اگه تمرکزم پایینه تلاش میکنم بالا ببرمش” و هیییچوقت هم نشد 🙂 چون همش این افکار لعنتی که هی منو مثل باد این سو و آن سو میبره ……
    ممنونم مریم که حداقل آشنا کردی ببینم دردم چیه 🙂
    امیدوارم با مطالعه بتونم اطلاعتمو بیشتر کنم راجع بهش……
    با قدرت دنبال کنندت هستم و همیشه مستدام باشی:)

    0
    1. نوشته
      نویسنده
  10. Ali

    سلام
    باید اعتراف کنم که خوندن این نوشته شما در این زمان، یکی از بزرگترین موهبت های زندگی ام هست.
    راستش این ویژگی هایی که گفتین، بیش از ۹۰ درصدش کاملاً برام ملموس هست و کاملاً درک میکنم شما رو…

    انگار قطعه پازل گمشده ام رو پیدا کردم…
    همیشه احساس میکردم که یک جای کارم میلنگه…، اما کجا نمیدونستم…
    چیزی درباره این اختلال نمیدونستم، ولی خیلی آسیب دیده ام بخاطر این اختلال و هزینه فرصت خیلی زیادی هم متحمل شده ام…
    خدا رو شکر که این نوشته شما رو دیدم…
    باید بیشتر در این مورد تحقیق و مطالعه کنم…

    شما باتوجه به تجربه و مطالعه بیشتر در این زمینه، چه توصیه ای دارید؟

    0
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      سلام علی، تنها توصیه ام در آغاز راه بیشتر کردن دانش در این زمینه است. هر چقدر که اطلاعاتمون بیشتر بشه، اگر بهش دچار باشیم، خیلی جالب میتونیم علت زیادی ار رفتارها و اتفاق های سالیان زندگیمون رو کشف کنیم. لینک پادکست و منابعی که برای شروع مناسب هست رو توی یکی از پست ها گذاشتم.

      0
  11. فاطمه زهرا

    وااای تو این مطلب همش حس می کردم اینارو من نوشتم
    من 24 سال دارم با این چیزایی که تو میگی زندگی می کنم و خیلی جاها خسته شدم
    از این همه فشارها چند هفته مونده به ارشد تصمیم گرفتم رهاش کنم تا آروم بشم
    نمیدونم چطور بگم که الان تو چه راه روشن تاریکی افتادم
    از چه کسی می تونم کمک بگیرم تا زندگیم راحت تر بشه؟

    0
    1. نوشته
      نویسنده
      مریم میم

      سلام، از خودت اول از همه. و بعد هم از متخصص که مطمئن بشی. ولی خب قدم بعدی بیشتر کردن اطلاعات نسبت بهش هست. امیدوارم منم بتونم بیشتر بنویسم.

      0
  12. پریا

    مریم جان من نمیدونم کامنت قبلیم بدستت رسید یا ن چون چیزی برام ایمیل نشد میشه لطفا بهم ی ایمیل بزنی من شرایطم واقعا عجیب شده
    میخوام فقط باهات حرف بزنم

    0
    1. نوشته
      نویسنده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.