با خودمان کمی مهربان تر باشیم

با خودمان کمی مهربان تر باشیم

شناخت درمانی روشی است که سعی می کند به جای مقصر دانستن اتفاقات بیرونی، انگشت را به سمت افکار و طرز تلقی های خود آدم ها بگیرد، در این روش شناخت درمانگرها معتقدند که  افکار ما، روحیه ما را شکل می دهد. آن ها روش های مختلفی را به کار می برند، تا به آدم ها کمک کنند که اندیشه و احساس خود را تغییر دهند. بعضی از این روش ها برای مقابله با احساسات منفی است.
یکی از روش هایی که برای من خیلی جالب بود و احساس کردم که شاید بیشتر از بقیه بتواند به من کمک کند، روشی به نام “معیار دوگانه” بود.
در این روش زمانی که شروع می کردم به انتقادهای بی امان از خودم، باید به این فکر می کردم که اگر یکی از دوستان نزدیکم هم چنین مشکلی داشت، آیا با او هم همین قدر بی رحمانه برخورد می کردم؟

ما معمولا نسبت به خودمان سخت گیر تر هستیم. وقتی به مشکلی برمی خوریم، اولین کسی که ما را از پا می اندازد، خودمان هستیم. شروع می کنیم خودمان را سرزنش و تحقیر کردن. اما آیا اگر دوست ما هم همین اتفاق برایش افتاده بود، همین قدر بی رحمانه او را قضاوت می کردیم، یا شروع می کردیم به دلداری دادن او و فکر کردن به راه حل هایی که بتواند مشکلش را حل کند؟
چرا ما که به همین راحتی در مقام حمایت از دوستمان بر می آییم، نوبت به خودمان که می رسد، فکر می کنیم که همه این حرف ها احمقانه و غیرواقع بینانه است و برای خودمان سخت ترین مجازات ها را در ذهنمان تصور می کنیم.
دیوید برنز در کتابش ( از حال بد به حال خوب ) می گوید، شاید پاسخ ما به این سوال این باشد که ” زیرا من برای خودم معیارهای بالاتری در نظر گرفته ام”، باز هم همان کمال گرایی کشنده.
خب پس چرا وقتی دوستانم را حمایت می کنم این جوری تخریبشان نمی کنم، مگر هدف من جز این است که می خواهم به او کمکم کنم تا او دوباره همه تلاشش را بکند و موفق شود. پس

چرا به او نمی گویم که چقدر احمق و بی عرضه است و هرگز موفق نمی شود؟

چون مسلما این پیام ها به او کمک نمی کند، فقط باعث می شود او بیش تر از قبل ناراحت و افسرده بشود، احتمالا اگر چنین چیزهایی را هم به او بگویم، دفعه بعد نقش دیدن من را هم ندارد. مگر آدم مریض است که در شرایطی که خودش ناامید است پیش کسی برود که او هم حسابی تخربیش کند. ( البته داریم کسانی را که چنین بیماری ای دارند!)

پس این حرف ها به خودمان هم کمک نمی کند، حتی اگر به ظاهر درست و منطقی به نظر برسند، حتی اگر که خودمان را مستحق بدترین تنبیه ها بدانیم. اما تکرار چنین پیام هایی واقعا چه فایده ای به حال ما دارد؟
یکی از روش هایی که من یاد گرفتم این بود که در چنین شرایطی به دوستانم فکر کنم، و ببینم که اگر آن ها هم با موقعیت مشابه من مواجه بودند، من به آن ها چه می گفتم. مسلما پاسخم با زمانی که خودم را درگیر مسئله می بینم، تفاوت زیادی دارد.

2+

توئیتی که در عین سادگی اش، پاسخ دشواری داشت

توئیتی که در عین سادگی اش، پاسخ دشواری داشت

چند روز پیش توئیت زیر حسابی من را به فکر فرو برد.

همین الان یکی اومده مغازه ی دوستم، یه MP3 Player خرید و گفت میشه از ram موبایلم توش صدای بچه م و آهنگهای ابی رو بریزین؟ خانومم تو کماست، میخوام بذارم توی گوشش گوش کنه…

توئیت ساده و البته پر از دردی بود، یک نفر که در کماست، و آدم هایی که دوست دارند هر چه زودتر حال او بهتر شود.

اما من به این فکر کردم که اگر من هم در چنین موقعیتی قرار بگیرم، صدای چه کسانی شاید بتواند من را به این دنیا باز گرداند. تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم. اولش سوال ساده ای به نظر می رسید. اما سعی کردم در ذهنم آن موقعیت را مجسم کنم. جواب دادن به چنین سوالی برایم آسان نبود. در نهایت هم برای این سوال جواب های عجیبی به ذهنم رسید.

تعداد آدم هایی که در این لیست نوشته بودم زیاد نبود، کمتر از انگشتان دست. و همین طور این لیست، تنها شامل نزدیک ترین عزیزانم نبود. بعضی از آن ها، کسانی بودند که در قسمت هایی از زندگیم سبب شده بودند که در من تغییری ایجاد شود، در شیوه زندگیم و نگاهم به جهان اطراف. بعضی از آن ها دوستانی بودند که می­دانستم چنان جزئی از بخش های محبوب زندگیم هستند، که شاید شنیدن صدایشان سبب شود که باز هم به این جهان بازگردم. و در نهایت هم بعضی از نزدیکانم که همیشه مهربانیشان تمام نشدنی بود. از خودم پرسیدم حالا که زنده ام به این آدم ها گفته ام که چقدر بودنشان برای من مهم است؟

گوشیم را برداشتم و برای یکی از دوستانم که مدت ها بود از حال او بی خبر بودم، در تلگرام یک پیام صوتی فرستادم، ماجرا را تعریف کردم، به او گفتم زمانی که به این سوال فکر کرده ام، احتمالا یکی از معدود صداهایی که شاید با شنیدنش، بخواهم برای بازگشت به این دنیا تجدید نظر کنم، صدای او بوده است. صدایی که بخش هایی از دوست داشتنی ترین خاطره های زندگیم را برایم ساخته بود. او بعد از شنیدن پیامم، گفت که این یکی از بهترین هدیه هایی بوده که در این مدت دریافت کرده است.

بعد از آن هم، به این فکر کردم که بیش از بیش با کسانی که فکر می کردم در آن شرایط صدایشان برایم حیات بخش است و در دسترسم هم بودند، مهربان باشم.

و در آخر هم خوش به حال صداهایی که بر هزاران نفر اثرگذار هستند، بدون آن که حتی تک تک این آدم ها را بشناسند. صداهایی که در این دنیا به آدم های زیادی زندگی بخشیده اند و در گذر زمان صدایشان در این دنیا برای همیشه ماندنی شده است.

1+

لحظات پایانی یک تجربه

لحظات پایانی یک تجربه

دن اریلی یکی از کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند و از وقتی که در متمم با ستون او در وال استریت ژونال آشنا شدم، گهگاهی سوال و جواب های او را در آن جا دنبال می کنم. یکی از سوال هایی که به نظرم جالب رسید، سوالی بود که یک مربی ورزش از او پرسیده بود. او می خواست علت اینکه خیلی ها با کلی انگیزه به کلاس ورزشش می آیند، اما بعد از مدتی ناپدید می شوند را بداند.

دن اریلی هم به او توصیه کرده بود که از آن جا که آدم ها پایان یک اتفاق را بیشتر به خاطر می سپارند، سعی کند تا جلسات ورزشی را با تجربه ای خوب برای شاگردانش به پایان برساند. مثلا آن ها نباید مجبور شوند تمریناتی را که از پس آن به سختی بر می آیند، در لحظات آخر کلاس انجام دهند. تحقیقات نشان داده است که معمولا آدم ها یک اتفاق را با لحظات پایانی آن به یاد می آورند.

در زندگی شخصیم تجربه های زیادی دارم که می بینم احساسم در ارتباط با خیلی از این تجربه ها به پایان آن ربط دارد. مثلا چه رفاقت ها که پر بوده است از خاطرات خوب و خوش، اما متاسفانه یا خوشبختانه حالا که آن را به یاد می آورم جزء خاطراتی است که دیگر دوست ندارم تکرار شود، ته مانده آن در ذهنم چندان خاطرات خوشی نیست، در حقیقت تنها تلخی تجربه ای که از آخرین برخوردها داشتم، در ذهنم مانده است.
دنیل کانمن هم که از جمله کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند، ویدئو جالبی در تد درباره احساس شادی دارد. یکی از چیزهایی جالبی که می گوید این است که وقتی از شادی حرف می زنیم، باید بدانیم که منظورمان کدام شادی است. این که من اکنون در زندگی ام خوشحال هستم با این که احساس من درباره زندگیم خوشحالی است، با همدیگر کاملا متفاوت است.

ما یک خود تجربه کننده داریم و یک خود یادآورنده ( experiencing self و remembering self)، معمولا وقتی درباره شادی حرف می زنیم منظورمان شادی ای است که قادر به یادآوری آن هستیم نه شادی ای که در لحظه تجربه می کنیم. و این خود یادآورنده، حسش بیشتر منحصر به لحظات پایانی یک ماجراست. مثلا این که یک سفر چطور تمام شده است. مثال جالبی هم درباره دو بیمار می زند که هر دو کلونوسکوپی را تجربه کرده اند، اما بیمار اول بر خلاف بیمار دوم، از آن به عنوان تجربه ای ناخوشایند یاد می کند. چون لحظات پایانی آزمایش با درد بسیار زیادی برای او همراه بوده است. در حالی که به طور میانگین در یک ساعت هر دو نفر تقریبا یک میزان درد را تحمل کرده اند.
ذهن ما با داستانی که از یک اتفاق در ذهن داریم، آن را ارزیابی می کند و بیشترین قسمت داستان شامل لحظات پایانی ماجراست. شاید اصلا همین موضوع است که از داستان ها و فیلم هایی که پایان باز دارند و خلق پایان آن به ما واگذار شده است، چندان دل خوشی نداریم.
یکی از چیزهایی که من در مورد لحظات پایانی به آن فکر کردم، تصویری بود که از خودم برای خیلی از آدم ها به جا گذاشته بودم. دیدم خیلی وقت ها مرتکب این اشتباه شده ام که با یک اتفاق بد داستان خودم را تمام کرده ام. اگر مکانی را ترک می کنم، به کار با کسانی پایان می دهم، دوست و آشنایی را احتمالا برای آخرین بار از نزدیک می بینم، آیا سعی کرده ام که از خودم تصویر پایانی خوبی در ذهن آن ها بسازم و داستان را با یک پایان خوش تمام کنم. خیلی وقت ها احساسات لحظه ایم در پایان آن ماجرا سبب شده که در انتها یک اتفاق را شاید بیشتر از آن چه که اهمیت داشته، مهم جلوه بدهم. در حالی که می توانستم با خوبی و خوشی همه چیز را به پایان برسانم.

2+

غرق شدن در دنیای دیگران

غرق شدن در دنیای دیگران

چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که شبکه های اجتماعی، چقدر ساده قدرت لذت بردن از دارایی هایمان را از ما گرفته اند.

یاد خیلی قدیم ترها افتادم که بچه بودم. من و دختر خاله ام هم سن بودیم. وقتی به خانه آن ها می رفتم اگر اسباب بازی های جدیدتری داشت و از آن ها خوشم می آمد، دوست داشتم که من هم صاحب یکی از آن ها شوم. اما خب آن قدرها هم اوضاع وخیم نبود. یک دو دو چار تا در ذهن کوچک خودم می کردم. می دیدم یک اسباب بازی هایی هست که من ندارم، و یک چیزهایی هم بود که او نداشت. در نهایت هم در لذت همه آن چه که داشتیم با هم شریک می شدیم.

حالا که بزرگتر شده ایم، یک وقت هایی که از او دور هستم و در شهری دیگر، به او می گویم اگر نمی شناختمت با دیدن پیج اینستاگرامت  افسردگی مضمن می گرفتم. حالا این یک نفر را می شناسم و در جریان احوالات دائمی اش هستم، اما بقیه چه. در ذهنم از خیلی هاشان نه پیش زمینه ای دارم و نه پس زمینه ای، شناختم محدود می شود به همان عکس های رنگی رنگی شان.

خیلی وقت ها که حال و حوصله کاری را نداریم اولین حرکتی که ناخودآگاه انجام می دهیم رفتن به سراغ گوشیمان است. شروع می کنیم قاب های زندگی این و آن را ورق می زدن. در نود درصد مواقع هم که آدم ها قاب های قشنگ زندگیشان را با بقیه به اشتراک می گذارند. کمتر کسی است که از حال واقعیش به طور دائمی بنویسد. مثلا بنویسد که امروز از شدت خستگی مثل جنازه از سر کار برگشتم، یا مثلا امروز شکست عشقی خوردم.  بعید می دانم صد عکس پشت سر هم ببینیم اما توقع داشته باشیم که در پس زمینه ذهنمان  اتفاقی نیفتد. ما آن قدرها هم که فکر می کنیم موجودات منطقی ای  نیستیم. مثلا در حالی که از خستگی کلافه ایم، یک چایی برای خودمان می ریزیم  و مشغول رصد عکس ها می شویم، عکس فنجان قهوه ای را می بینیم پشت یک پنجره بارانی  در سرما که بخار هم از آن بلند می شود، به خودمان می آییم و می بینیم همین چایی معمولیمان هم یخ کرده و دیگر قابل خوردن نیست.

کمتر کسی است که دوست داشته باشد نقص های خودش را به نمایش بگذارد. سعی می کنیم جهان خیالیمان را به یاری این صفحات بسازیم و قاب هایی از این زندگی را برای نمایش انتخاب می کنیم که نشان دهنده بهترین لحظاتمان است. اما خودمان موقع مرور این صفحه ها یادمان می رود که این ها هیچ شباهتی به یک زندگی کامل و واقعی ندارند. و دائما خودمان را با بقیه مقایسه می کنیم و می بینیم که با چنین زندگی های ایده آلی چقدر فاصله داریم.

آن وقت است که لذت های کوچک و معمولی را هم از خودمان دریغ می کنم. دیگر یادمان می رود که هر کدام از ما هم داشته هایی داریم که شاید آن چنان که باید و شاید قدرش را نمی دانیم. همین لذت های ساده کوچک و معمولی ، مثل چند دقیقه پیاده روی، یک استکان چای داغ، لذت هم نشینی با یک دوست حقیقی بدون خیره شدن به صفحه گوشیمان. و این چنین است که این رسانه های به اصطلاح اجتماعی، ما را به سرزمینی خیالی می برد که اجتماعی است از آدم های غیر واقعی و تصویرهایی خیالی.

1+

فال گیری با کتاب

فال گیری با کتاب

بعضی وقت ها که حوصله هیچ کاری را ندارم به کتاب هایم تفال میزنم، مثل گرفتن فال حافظ. البته گاهی هم که در کتابفروشی پرسه می زنم و کتاب خاصی هم مدنظرم نیست به سراغ فال گیری با کتاب ها می روم تا کتابی پیدا شود که احساس کنم در آن لحظه باید آن را بخوانم. در این مواقع موضوع کتاب ها اهمیت زیادی ندارد. صفحه ای از کتاب را باز می کنم و با همان ذوق و شوقی که آدم ها سراغ بخت و اقبالشان را از حافظ می گیرند، من هم به دنبال پیامی متناسب با آن لحظه ها برای خودم در میان سطرهای کتاب می گردم.

چند وقت پیش یک نفر کتاب کیمیاگر پائولوکوئیلو را به من داد و گفت این کتابت دست من بوده است. حافظه ماهی گونه ام چیزی یادش نمی آمد و اصلا روحم هم خبر نداشت که کتابم دست اوست. سال ها بود آن کتاب را فراموش کرده بودم. صفحه اول کتاب را که باز کردم دیدم با خط خودم نوشته ام خریداری شده در سال 85 و جالب تر از آن این که نوشته بودم، از طرف خواهرم به مناسبت تولدم. یادم افتاد آن سال به خیلی ها هدیه های دلخواهم را سفارش داده بودم. سال اول دبیرستان بودم و از این کارها زیاد می کردم. فامیل بنده خدا هم به حرفم گوش می کردند، البته جای شکرش باقی است که فقط به نزدیکان چنین سفارش هایی می دادم. یادم هست چون آن زمان خواهرم کوچک تر از این حرف ها بود که خودش بتواند برود و کتاب  را بخرد،  زحمت خریدنش را هم خودم کشیدم، تا شب به من آن را هدیه دهد. یک چنین بچه قانعی بودم من  🙂 .

موضوع کلی کتاب را به خوبی به خاطر داشتم و البته کلمه کلیدی آن کتاب که دائما در آن تکرار می شد، ” افسانه شخصی”. خلاصه این که آن شب با خودم گفتم فالی هم با این امانت بازگردانده شده بگیرم. صفحه جالبی آمد که دوست دارم برای خودم این جا ثبتش کنم. حالا که ده سال از آن روزها گذشته بود، خیلی چیزها را از مسیری که در این سال ها طی کرده بودم به من یادآوری می کرد. شاید هم اشاره و راهنمایی بود برای ادامه مسیرم در آینده. هر چه بود همان طور که خیلی ها اعتقاد به لسان الغیب بودن حضرت حافظ دارند، من هم گاهی به بعضی از صفحات کتاب ها ایمان می آورم و از علم غیبشان شگفت زده می شوم. پیامی را برایم به همراه داشت که شاید در لحظه های کنونی زندگیم باید از زبان کسی آن را می شنیدم و چه زبانی شیواتر از زبان یک کتاب قدیمی.

یک روز زیبا جوان کتاب ها را به انگلیسی بازگرداند.

مرد، متوقعانه پرسید: “خوب، چیزهای زیادی آموختی؟” نیازمند هم صحبتی بود تا بتواند هراس از جنگ را فراموش کند.

” آموختم که جهان روحی دارد، و کسی که این روح را درک کند، زبان همه موجودات را می فهمد. آموختم که کیمیاگران بسیاری افسانه شخصی خود را زیسته اند و سرانجام روح جهان، حجر کریمه، و اکسیر جوانی را  کشف کرده اند.

اما فراتر از هر چیز، آموختم که این چیزها آن قدر ساده هستند که می توانند روی یک زمرد نوشته شوند. “

انگلیسی نومید شده بود. سال ها مطالعه، نمادهای جادویی، واژه های دشوار، ابزارهای آزمایشگاهی، هیچ کدام تاثیری بر این جوان نگذاشته بودند. فکر کرد:

“روحش باید بدوی تر از آن باشد که بتواند این را درک کند”

کتاب هایش را پس گرفت و در کیسه های آویخته به شترش گذاشت.

گفت : ” به کاروان تان بازکردید. آن هم هیچ چیز به من نیاموخت.”

جوان به تماشای سکوت صحرا و غبار برخاسته از سم ستوران بازگشت. نزد خود تکرار کرد: “هرکس شیوه آموختن خودش را دارد. و شیوه او شیوه من نیست. اما هر دو در جست و جوی افسانه شخصی خودمان هستیم و برای همین به او احترام می گذارم.”

پ.ن: این قسمت از کتاب کیمیاگر، به ترجمه آرش حجازی است از نشر کاروان است.

1+

ارزش های متفاوت ما در زندگی

ارزش های متفاوت ما در زندگی

امروز با دوستی صحبت می کردم ، بسیار فرد مهربان و خوش قلبی است، اما خیلی از علایقش زمین تا آسمان با من فرق دارد، نمی دانم بحث از کجا به مردم داری رسید، برگشت و به من گفت مریم تو از چند سال پیش خیلی بهتر شده ای اما به نظرم باید مردم داریت را تقویت کنی، جمله اول را که از سر تعارف گفت و خودم هم می دانم که در این زمینه تفاوت چندانی نکرده ام اما کمی به جمله اش فکر کردم.

نمی دانم مردم داری از منظر او به چه رفتارهایی تعبیر می شد، این کلمه از آن کلماتی است که برای هر کس به یک گونه تعریف می شود، یکی مردم داری را در آن می بیند که باید روابط نزدیکی با همه دوستان و آشنایان داشته باشد، آن یکی همین که دو سه هفته ای یک بار تلفنی از احوال بقیه با خبر شود خودش را آدم مردم داری می داند و خلاصه مردم داری از منظر هر کس مفهوم متفاوتی دارد.

به هر حال کاملا نفهمیدم که منظور دوستم از مردم داری چه بود، نمی خواستم بحث بر سر تعریف آن به درازا بکشد، اما با توجه به شناختی که از او داشتم و حدسی که از مفهوم این کلمه در ذهن او می زدم،در پاسخ گفتم، می دانم آدم مردم داری نیستم اما این چیزی که تو می گویی در حال حاضر جز ارزش های زندگی من نیست. ارزش های هرکسی با فرد دیگر در زندگیش متفاوت است، حتی اگر این ارزش ها شبیه یکدیگر هم باشند، الویتشان برای هر فرد با فرد دیگر یکسان نیست، یکی اکنون برایش سلامتیش الویت اول را دارد، دیگری روابط عاطفیش، یک نفر کسب و کارش. نمی گویم که ارزش های مریم پنج سال دیگر عوض نمی شود، قطعا بعد از گذر چند سال الویت های آدم تغییر می کند، شاید روزی من هم پشیمان شدم از این که مردم داری در لیست ارزش های من نبوده است، اما حداقل در زمان کنونی که خودم را به خوبی می شناسم، می دانم که اصلا به چنین چیزی در زندگیم فکر هم نمی کنم چه برسد به این که برای تقویتش تلاش کنم.

فکر می کنم خیلی از سو تفاهم های ما در روابطمان، ناشی از همین تفاوت های نظام ارزشی ما با یکدیگر است. نه این که تفاوت ها همیشه دردسرساز باشند، اما خیلی از وقت ها پذیرش این که یک فرد می تواند آدم خوبی باشد در عین حالی که نظام ارزشی کاملا متفاوتی با ما دارد، برایمان سخت است. نمی توانیم درک کنیم که ارزش های آدم ها در زندگی با هم فرق می کند. لزوما چیزی که برای تو مهم است برای من اهمیتی ندارد. درک این تفاوت یکی از نشانه های بالغ شدن آدم هاست. پذیرش چنین شرایطی نشان می دهد که آدم ها به بلوغ کافی رسیده ایم و فارغ از نظام ارزشی متفاوتمان، برای طرف مقابل احترام قائل هستیم.

نظام ارزشی  یک سری ویژگی ها دارد:

1-من آن را انتخاب کرده ام.

2-این ارزش ها باید قابل دفاع باشد.

باید بتوانم توجیهی پیدا کنم که چرا برایم چنین ارزشی مهم است، این که همه این کار را انجام می دهند یا راهی است که همه باید آن را طی کنند توجیهات قابل دفاعی نیستند.

3-حاضر هستم بهای آن را بپردازم.

خیلی وقت ها ما در ستایش خیلی کارها مثلا کمک به یک بیمار یا فرد ضعیف تر چه سخنرانی ها که نمی کنیم، اما وقتی پای عمل باشد خودمان از پای کار در می رویم. پرداخت بها تنها به معنای پرداخت هزینه یا زمان هم نیست. باید ببینی به ازای انجام یک کار یا نگهداشتن یک ارزش در الویت بالاتر چه چیزهایی را از دست می دهی. شاید این یکی از مهم ترین ویژگی های نظام ارزشی باشد. مثلا اگر قرار باشد که دانشجوی یک شهر دیگر شوی، دوری از خانواده و بعضی امکانات رفاهی که در گذشته داشته ای جز هزینه های این انتخاب است، آیا حاضری آن را پرداخت کنی؟ البته این داستان همیشه این قدر ها هم ساده نیست گاهی برای نگه داشتن یک ارزش در الویت بالاتر باید جرات داشته باشیم که هزینه های گزافی بپردازیم.

4-برایم اهداف کوتاه مدت و بلند مدت ایجاد می کند.

5- این ارزش ها الویت بندی دارند.

این شاید یکی از مهم ترین ویژگی نظام ارزشی باشد. تا الویت این ارزش ها را در زندگیمان مشخص نکنیم نمی توانیم تصمیمات مهمی در زندگی بگیریم. مثلا من باید بدانم که الان کسب و کارم برایم الویت اول را دارد یا خانواده ام. باید تکلیفم را با خودم مشخص باشد. بالاخره هر کس در موقعیت هایی قرار می گیرد که مجبور به انتخاب می شود، نمی شود دو ارزش در الویت یکسانی قرار داشته باشند. خیلی از آدم ها که نمی توانند برای خودشان در زندگی تصمیم بگیرند ارزش هایشان را شناخته اند اما دوست ندارند به الویت بندی این ها فکر کنند.  به قول معروف هم خدا را می خواهند هم خرما را. اما اگر کسی خودش را شناخت و ارزش هایش را طبقه بندی کرد دیگر در انتخاب های زندگیش دست دست نمی کند، دائم دنبال جمع کردن همه چیز با هم نمی رود.

پ.ن بعد از بحث با دوستم، برای پیدا کردن تعریف کامل تر نظام ارزشی، به سراغ آرشیوم رفتم و یکی از درس های اولیه تحلیل رفتار متقابل  را دوباره گوش دادم، که تعریف بالا را هم از آن فایل نوشته ام و لینکش را هم پیدا کردم. متمم هم درسی با عنوان سلسله مراتب ارزش ها دارد  که زیر مجموعه درس تصمیم گیری است.

3+

زندگی به روایت دوباتن

زندگی به روایت دوباتن

کتاب سیر عشق یکی از کتاب هایی است که برایم بسیار خواندنی بود، ما معمولا قصه های زیادی از شروع های طوفانی یک داستان عاشقانه شنیده ایم، اما روایت های کمی درباره سال های بعد از آن به گوشمان خورده است. کمتر کتابی را دیده ام که بتواند واقعیت های زندگی که در نظر خیلی از افراد اهمیت چندانی ندارد را این چنین به تصویر بکشد.

یکی از فصل های این کتاب که آن را خیلی دوست داشتم فصل “مسائل احمقانه” بود. مسائلی که ما هر روز بارها و بارها در زندگی خودمان با آن مواجه می شویم، اما آن ها را نادیده می گیریم. آلن دوباتن در این کتاب با روایت داستان ربیع و کریستین سعی می کند پرده هایی از یک زندگی واقعی را برای ما به نمایش بگذارد و با یک روایت داستانی مفاهیمی را در باب زندگی برایمان به تصویر می کشد. چیزهایی که نه عجیبند نه دور از واقعیت، هر کدام از ما بارها و بارها شاهد آن ها  در زندگی شخصی خود یا دیگران بوده ایم. اما گذاشتن همه ی این تصاویر کنار یکدیگر و تحلیل های روانشناختی و فلسفی  دو باتن در میانه های داستان به ما در شکل گیری یک پازل ذهنی از یک زندگی واقعی کمک بسیاری می کند.

در پایین، قسمت هایی از این فصل که توسط قلم روان خانم زهرا باختری ترجمه شده است را آورده ام. و همان طور که خود دوباتن در وصف کتاب های مهم می گوید : “کتاب های مهم باید آن هایی باشند که باعث شوند که در کمال آرامش و رضایت خاطر، متحیر شویم از این که چگونه ممکن است نویسنده این قدر خوب درباره زندگی ما بداند”، من هم از این که دو باتن این قدر خوب واقعیت های یک زندگی عادی را به تصویر کشیده بود متحیر شدم. او واقعا در بیان فلسفه به زبان ساده مهارت ویژه ای دارد.

“ما در بیشتر موقعیت های مهم زندگی مان با مسائل پیچیده کنار می آییم و در نتیجه، شرایط را برای از بین بردن پیچیدگی ها و رفع صبورانه آن ها مهیا می کنیم، از جمله در تجارت خارجی، مهاجرت، تومورشناسی و … اما وقتی نوبت به زندگی خانوادگی می رسد، تصور ویرانگری از آسایش در سر می پرورانیم که در عوض باعث می شود از گفت و گوی طولانی به شدت بیزار شویم، به علاوه از نظرمان خیلی غیر عادی است که نشستی دورروزه برای مدیریت حمام و دستشویی تعیین کنیم و مسلما بیهوده است که مشاوری حرفه ای استخدام کنیم تا به ما کمک کند زمان مناسب برای بیرون رفتن از خانه برای صرف شام را مشخص کنیم. ”

“در حضور کسانی که مسائل ما را ناچیز و بی اهمیت فرض می کنند، کشمکش هایی که ما را به ستوه می آورند جذابیت خود را از دست می دهند. ممکن است مستاصل شویم و همزمان آن قدر راجع به بزرگی ناکامی هایمان دچار تردید شویم که نتوانیم در کمال آرامش و اطمینان آن ها را برای مخاطبان بی قرار و بدبین خود خلاصه کنیم.”

“در حقیقت مشاجره های موجود در زندگی ربیع و کریستین به ندرت بر سر “هیچ و پوچ” هستند. مسائل کوچک در واقع مسائل بزرگی هستند که آن چنان که باید به آن ها توجه نشده است . بحث های هر روزه آن ها ریسمان های سستی  هستند که به تصادهای بنیادی شخصیتشان متصل اند. ”

“زندگی بدون گفت و گوی صبورانه تلخ می شود: عصبانیتی که کسی یادش نیست از کجا نشئت گرفته است. صرفا هر دو طرف امیدورند  مشکلات که برای هر دویشان ملال آورند، فقط  از بین بروند. ”

“خوشبختانه، هنر پاسخ هایی به ما می دهد که بقیه نمی دهند. این شاید یکی از مشخصه های اصلی ادبیات باشد: چیزی را به ما می گوید که جامعه به طور کلی آن قدر محتاط است که سراغش نمی رود. کتاب های مهم باید آن هایی باشند که باعث شوند که در کمال آرامش و رضایت خاطر، متحیر شویم از این که چگونه ممکن است نویسنده این قدر خوب درباره زندگی ما بداند.”

2+