فیلم extremely loud and incredibly close

با دیدن فیلم extremely loud and incredibly close  چیزهای مختلفی از ذهنم گذاشت، از آن فیلم هایی بود که به عمق جانت نفوذ می کند، زخم عمیقی در وجودت که به طور موقتی ترمیم شده دوباره سرباز می کند و احساساتی در تو زنده می شود که شاید سعی در سرکوب آن ها داشتی، دردناک ترین قسمت فیلم نبود پدری باهوش و آموزگار برای فرزندش بود، از آن پدرهایی که بودنش با نبودنش خیلی فرق دارد، از آن هایی که می دانند چطور راهنماییت کنند. نمی دانم چطور توصیفشان کنم اما این پدرها آدم های عجیبی هستند هم می توانند کودک باشند هم بزرگسال، زمانی که لازم است کودک می شوند و هم پای تو می آموزند و زمانی که لازم باشد آموخته هایشان را به بهترین روش به تو منتفل می کنند، نه به شکل دستوری یا نصیحت وار، جوری که تو خودت آن ها را به زبان خودت یاد بگیری، و این فرصت به تو داده شده تا خودت با پوست و گوشتت آن ها را از نزدیک لمس کنی.

بعد از آن مادری بود که به ظاهر در حاشیه بود و حتی می شد گفت که نبود، اما بعد ها معلوم شد که نه تنها در تک تک لحظه ها حضور داشته بلکه همیشه پیش از فرزندش حاضر شده است و خطرها را نخستین بار خودش به جان خریده تا فرزندش در جایی مطمئن قدم بگذارد، اما به او فرصت داده که خودش از نزدیک این ها را تجربه کند فقط هوایش را داشته، در نوع تجربه اش دخالت نکرده، بی خودی احساساتی نشده است، دلسوزی بی جا نکرده است. و در نهایت پسری که توسط این دو تربیت شود باید هم فرزند نابی بشود، دانشمند کوچک داستان، که برای آن چه که تنها به یک رویا می ماند، ارزش قائل می شود، تا شاید پیام یا نشانه ای از پدرش دریافت کند و فرصت از دست رفته اش را جبران کند، و در نهایت معتقد است که کاری کردن بهتر از هیچ کاری نکردن است، هر چند شاید این برداشت من از فیلم بود، و این چنین رویایش را دنبال می کند، با دنبال کردن داستانش به چیزی که می خواست و انتظارش را داشت نمی رسد اما متن داستان برایش ارزشمند می شود، به گونه ای دیگر آن چه را که دنبالش بوده پیدا می کند، هیچ وقت همه چیز آن طور که ما دوست داریم پیش نمی رود و همین شگفتی های دنیاست که باعث می شود که همچنان امید به جستجو در ما زنده بماند. چیزی که بیشتر از همه برایم مهم و پررنگ بود این بود که پسر بعد از یک جستجو و تلاش و در پی نتیجه های آن است که به پذیرش می رسد، و درک می کند که چگونه ادامه ی این زندگی بدون پدرش ممکن خواهد بود. حال آن که اگر از جنس داستان های معمولی بود و بقیه تسلایش می دادند و آرامش می کردند، هیچ وقت شاید به این پذیرش نمی رسید، همیشه در مرحله تسلیم می ماند، تسلیم نوعی اجبار است، چیزی است که روح را آزار می دهد، واقعا آن چه را که به خودت می گویی قبول نداری اما چاره دیگری هم نیست، راه دیگری نداری، و تفاوت آن کودک درست در همین نقطه است، راه می سازد، خودش راهی می یابد تا آن چه که را فکر می کند به واقعیت تبدیل کند، و این جاست که زمین و زمان هم با او همگام می شوند و نه تنها مانع راهش نمی شوند بلکه به کمکش می شتابند، او طی این جستجو می فهمد آدم های زیادی هستند که چیزی یا کسی را از دست داده اند، آن ها را از نزدیک می بیند و با زندگیشان مواجه می شود و در نهایت این زمان است که به او کمک می کند  تا این کودک را قادر سازد تا خودش ناجی داستان خودش باشد و آن چه را که در جستجویش است بالاخره بیابد.

3+