دلتنگ چه کسانی می شوم؟

امروز دوستم از من پرسید برای فلانی دلتنگ هم  می شوی؟ گفتم :”دلتنگش می شوم اما جنس این دلتنگی از جنس فقدان نیست، آزاردهنده نیست، اگر چند ماه هم نبینمش خیلی اتفاق خاصی نمی افتد.”،  از حرفم تعجب کرد، گفتم من بیشتر دلتنگ کسانی می شوم که اگر نباشند میدانم به خاطر نبودشان چیزهای زیادی از دست داده ام، آدم هایی که از پی هم نشینی و معاشرت با آن ها، بسیار از آن ها آموخته ام، و یا حداقل شنونده خوبی بوده اند، زمانی که حرفم را به آن ها می زدم خیلی نیاز به توضیح دادن فراوان و آوردن بند و تبصره نداشته ام، تا منظور خودم را به طور کامل برای آن ها بیان کنم، با آن ها راحت و روان درد دل کرده ام، و شاید نیازی نبوده ابتدا الفبای فکریم را برایشان توضیح بدهم، جوری که اصل حرفم این میان گم شود، و در پله بالاتر بعضی از این ها علاوه بر داشتن ویژگی های یک شنونده خوب، راهنماهای خوبی هم بوده اند. علاوه بر این دلتنگ کسانی می شوم که هر چند نگاهی کاملا متفاوت با من نسبت به خیلی از اتفاقات اطرافشان دارند، اما با آن ها که صحبت می کنی، درعین همه این تفاوت ها، تصاویری را برای تو ترسیم می کنند که تو شاید هرگز به آن ها توجه نکرده ای، حتی لمس این تناقض ها و تفاوت ها از نگاهی بالاتر، می تواند شیرین و لذت بخش باشد. من همچنین  دلتنگ کسانی می شوم، که می دانم بودنشان سرچشمه تلاش و انگیزه در من است، مسیر زندگی شخصیشان تا حدی مشخص است، خیلی کاری به حرف این و آن ندارند، راه خودشان را پیدا کرده اند و همان را ادامه می دهند. آدم هایی که می دانم محور مختصاتشان را برای خودشان مشخص کرده اند و من هم بالاخره می توانم نقاطی از اشتراک با آن ها پیدا کنم، اما تا حد زیادی اطمینان دارم که این آدم ها دائما دچار نوسان یا رفتارهای تکانشی نیستند، اگر حرفی می زنند می توانی روی گفته شان تا حد خوبی حساب کنی، حداقل در دلت می دانی که تکلیف این ها با خودشان روشن استگاهی هم پیش می آید دلتنگ نزدیکانم شوم، آن ها که خویشاوندی و محبت سبب هم صحبتیمان بوده است، اما می دانم که این نوع پیوند نمی تواند از حدی عمیق تر شود، پس بعید است زیاد هم دلتنگشان بشوم. دوستشان دارم، زمان دیدنشان هم خوشحال میشوم، اما همان سالی چند بار و نه بیشتر.

0

دیدار با دوستان قدیمی

امروز بعد از مدت ها، سه نفر از دوستان قدیمیم را دیدم، بحث ها اولش معمولا ساده و روان است، اما کم کم مدیریت آن سخت می شود، در میان این دوستانم دو نفر از آن ها هستند که همیشه کمال گرا بوده اند، یعنی تا آن جا که یادم هست این ها از زمین و زمان همواره ناراضی بوده اند، هنوز هم همین گونه هستند، چون همیشه همه چیز را با هم می خواهند، تعریف زندگی خوب از نظر آن ها این است که یک کار پاره وقت و درآمد خوب داشته باشی، در کنارش بتوانی همه علاقه هایت را دنبال کنی، حال زندگی مشترکت هم  خوب باشد،  فرزندانی داشته باشی و از پس تربیت آن ها هم به خوبی بر بیابی در این کنار دکترا خواندن را هم اضافه کنید، عجب نسخه ای، فقط تور دور دنیا را کم دارد که آن هم احتمالا به ذهنشان رسیده و گفتند وقتی همه این ها باشد، حتما تور دور دنیا هم کنار این ها خواهد بود.

من قبلا بسیار کمال طلب بودم، هنوز هم هستم، اما تا حد زیادی تلاش کردم تا میزان کمال طلبی خودم را تنظیم کنم، البته خیلی دیر فهمیدم کمال طلبی چه بلایی بر سر زندگی من آورده است و چه تاوان سنگینی را برای آن داده ام، ما همیشه زندگی آدم ها را از دور می بینیم و این وسط یکی دو نفر را پیدا می کنیم که همه آن چه که مطلوب ماست را به ظاهر به دست آورده اند، بدون این که خبری از زندگی واقعی و شخصی آن ها داشته باشیم، آن وقت این آدم ها می شوند اسطوره های زندگی ما، همیشه وزن و میزان زندگیمان را با آن ها می سنجیم و همیشه کفه ترازوی سمت ما به وضوح پایین تر است. من اما از پس این سال ها شاید یکی از بزرگترین درس هایی که در این زندگی گرفتم انتخاب نداشتن هایم بود، این یکی از مهم ترین درس هایی بود که از متمم و محمد رضا شعبانعلی آموختم، این که تنها زمانی که نداشتن هایت را انتخاب کردی، داشته هایت به سراغت خواهند آمد، این که رسیدن به یک نسخه شیک و کامل از انواع مهارت ها در کنار هم عملا در زندگی غیر ممکن است، ما در این زندگی آن قدر فرصت نداریم که هر آن چه را که می خواهیم دنبال کنیم و به آن برسیم، یک جا باید بایستیم و از خودمان بپرسیم این همه دوندگی و شتاب ما در زندگی و تلاش برای رسیدن به هر آن چه که خوب می پنداریم به چه نتیجه ای منجر می شود، من که یک موجود با عمر متناهی هستم پس چگونه قرار است به همه این ها آن هم در حد کمال برسم، یک جا باید بنشینی و فکر کنی و بعضی از این ها را در گوشه کناری رها کنی، با این کار هم کوله بارت سبک تر خواهد شد، هم طی مسیر برایت آسان تر می گردد.

1+