فال گیری با کتاب

فال گیری با کتاب

بعضی وقت ها که حوصله هیچ کاری را ندارم به کتاب هایم تفال میزنم، مثل گرفتن فال حافظ. البته گاهی هم که در کتابفروشی پرسه می زنم و کتاب خاصی هم مدنظرم نیست به سراغ فال گیری با کتاب ها می روم تا کتابی پیدا شود که احساس کنم در آن لحظه باید آن را بخوانم. در این مواقع موضوع کتاب ها اهمیت زیادی ندارد. صفحه ای از کتاب را باز می کنم و با همان ذوق و شوقی که آدم ها سراغ بخت و اقبالشان را از حافظ می گیرند، من هم به دنبال پیامی متناسب با آن لحظه ها برای خودم در میان سطرهای کتاب می گردم.

چند وقت پیش یک نفر کتاب کیمیاگر پائولوکوئیلو را به من داد و گفت این کتابت دست من بوده است. حافظه ماهی گونه ام چیزی یادش نمی آمد و اصلا روحم هم خبر نداشت که کتابم دست اوست. سال ها بود آن کتاب را فراموش کرده بودم. صفحه اول کتاب را که باز کردم دیدم با خط خودم نوشته ام خریداری شده در سال 85 و جالب تر از آن این که نوشته بودم، از طرف خواهرم به مناسبت تولدم. یادم افتاد آن سال به خیلی ها هدیه های دلخواهم را سفارش داده بودم. سال اول دبیرستان بودم و از این کارها زیاد می کردم. فامیل بنده خدا هم به حرفم گوش می کردند، البته جای شکرش باقی است که فقط به نزدیکان چنین سفارش هایی می دادم. یادم هست چون آن زمان خواهرم کوچک تر از این حرف ها بود که خودش بتواند برود و کتاب  را بخرد،  زحمت خریدنش را هم خودم کشیدم، تا شب به من آن را هدیه دهد. یک چنین بچه قانعی بودم من  🙂 .

موضوع کلی کتاب را به خوبی به خاطر داشتم و البته کلمه کلیدی آن کتاب که دائما در آن تکرار می شد، ” افسانه شخصی”. خلاصه این که آن شب با خودم گفتم فالی هم با این امانت بازگردانده شده بگیرم. صفحه جالبی آمد که دوست دارم برای خودم این جا ثبتش کنم. حالا که ده سال از آن روزها گذشته بود، خیلی چیزها را از مسیری که در این سال ها طی کرده بودم به من یادآوری می کرد. شاید هم اشاره و راهنمایی بود برای ادامه مسیرم در آینده. هر چه بود همان طور که خیلی ها اعتقاد به لسان الغیب بودن حضرت حافظ دارند، من هم گاهی به بعضی از صفحات کتاب ها ایمان می آورم و از علم غیبشان شگفت زده می شوم. پیامی را برایم به همراه داشت که شاید در لحظه های کنونی زندگیم باید از زبان کسی آن را می شنیدم و چه زبانی شیواتر از زبان یک کتاب قدیمی.

یک روز زیبا جوان کتاب ها را به انگلیسی بازگرداند.

مرد، متوقعانه پرسید: “خوب، چیزهای زیادی آموختی؟” نیازمند هم صحبتی بود تا بتواند هراس از جنگ را فراموش کند.

” آموختم که جهان روحی دارد، و کسی که این روح را درک کند، زبان همه موجودات را می فهمد. آموختم که کیمیاگران بسیاری افسانه شخصی خود را زیسته اند و سرانجام روح جهان، حجر کریمه، و اکسیر جوانی را  کشف کرده اند.

اما فراتر از هر چیز، آموختم که این چیزها آن قدر ساده هستند که می توانند روی یک زمرد نوشته شوند. “

انگلیسی نومید شده بود. سال ها مطالعه، نمادهای جادویی، واژه های دشوار، ابزارهای آزمایشگاهی، هیچ کدام تاثیری بر این جوان نگذاشته بودند. فکر کرد:

“روحش باید بدوی تر از آن باشد که بتواند این را درک کند”

کتاب هایش را پس گرفت و در کیسه های آویخته به شترش گذاشت.

گفت : ” به کاروان تان بازکردید. آن هم هیچ چیز به من نیاموخت.”

جوان به تماشای سکوت صحرا و غبار برخاسته از سم ستوران بازگشت. نزد خود تکرار کرد: “هرکس شیوه آموختن خودش را دارد. و شیوه او شیوه من نیست. اما هر دو در جست و جوی افسانه شخصی خودمان هستیم و برای همین به او احترام می گذارم.”

پ.ن: این قسمت از کتاب کیمیاگر، به ترجمه آرش حجازی است از نشر کاروان است.

1+

ارزش های متفاوت ما در زندگی

ارزش های متفاوت ما در زندگی

امروز با دوستی صحبت می کردم ، بسیار فرد مهربان و خوش قلبی است، اما خیلی از علایقش زمین تا آسمان با من فرق دارد، نمی دانم بحث از کجا به مردم داری رسید، برگشت و به من گفت مریم تو از چند سال پیش خیلی بهتر شده ای اما به نظرم باید مردم داریت را تقویت کنی، جمله اول را که از سر تعارف گفت و خودم هم می دانم که در این زمینه تفاوت چندانی نکرده ام اما کمی به جمله اش فکر کردم.

نمی دانم مردم داری از منظر او به چه رفتارهایی تعبیر می شد، این کلمه از آن کلماتی است که برای هر کس به یک گونه تعریف می شود، یکی مردم داری را در آن می بیند که باید روابط نزدیکی با همه دوستان و آشنایان داشته باشد، آن یکی همین که دو سه هفته ای یک بار تلفنی از احوال بقیه با خبر شود خودش را آدم مردم داری می داند و خلاصه مردم داری از منظر هر کس مفهوم متفاوتی دارد.

به هر حال کاملا نفهمیدم که منظور دوستم از مردم داری چه بود، نمی خواستم بحث بر سر تعریف آن به درازا بکشد، اما با توجه به شناختی که از او داشتم و حدسی که از مفهوم این کلمه در ذهن او می زدم،در پاسخ گفتم، می دانم آدم مردم داری نیستم اما این چیزی که تو می گویی در حال حاضر جز ارزش های زندگی من نیست. ارزش های هرکسی با فرد دیگر در زندگیش متفاوت است، حتی اگر این ارزش ها شبیه یکدیگر هم باشند، الویتشان برای هر فرد با فرد دیگر یکسان نیست، یکی اکنون برایش سلامتیش الویت اول را دارد، دیگری روابط عاطفیش، یک نفر کسب و کارش. نمی گویم که ارزش های مریم پنج سال دیگر عوض نمی شود، قطعا بعد از گذر چند سال الویت های آدم تغییر می کند، شاید روزی من هم پشیمان شدم از این که مردم داری در لیست ارزش های من نبوده است، اما حداقل در زمان کنونی که خودم را به خوبی می شناسم، می دانم که اصلا به چنین چیزی در زندگیم فکر هم نمی کنم چه برسد به این که برای تقویتش تلاش کنم.

فکر می کنم خیلی از سو تفاهم های ما در روابطمان، ناشی از همین تفاوت های نظام ارزشی ما با یکدیگر است. نه این که تفاوت ها همیشه دردسرساز باشند، اما خیلی از وقت ها پذیرش این که یک فرد می تواند آدم خوبی باشد در عین حالی که نظام ارزشی کاملا متفاوتی با ما دارد، برایمان سخت است. نمی توانیم درک کنیم که ارزش های آدم ها در زندگی با هم فرق می کند. لزوما چیزی که برای تو مهم است برای من اهمیتی ندارد. درک این تفاوت یکی از نشانه های بالغ شدن آدم هاست. پذیرش چنین شرایطی نشان می دهد که آدم ها به بلوغ کافی رسیده ایم و فارغ از نظام ارزشی متفاوتمان، برای طرف مقابل احترام قائل هستیم.

نظام ارزشی  یک سری ویژگی ها دارد:

1-من آن را انتخاب کرده ام.

2-این ارزش ها باید قابل دفاع باشد.

باید بتوانم توجیهی پیدا کنم که چرا برایم چنین ارزشی مهم است، این که همه این کار را انجام می دهند یا راهی است که همه باید آن را طی کنند توجیهات قابل دفاعی نیستند.

3-حاضر هستم بهای آن را بپردازم.

خیلی وقت ها ما در ستایش خیلی کارها مثلا کمک به یک بیمار یا فرد ضعیف تر چه سخنرانی ها که نمی کنیم، اما وقتی پای عمل باشد خودمان از پای کار در می رویم. پرداخت بها تنها به معنای پرداخت هزینه یا زمان هم نیست. باید ببینی به ازای انجام یک کار یا نگهداشتن یک ارزش در الویت بالاتر چه چیزهایی را از دست می دهی. شاید این یکی از مهم ترین ویژگی های نظام ارزشی باشد. مثلا اگر قرار باشد که دانشجوی یک شهر دیگر شوی، دوری از خانواده و بعضی امکانات رفاهی که در گذشته داشته ای جز هزینه های این انتخاب است، آیا حاضری آن را پرداخت کنی؟ البته این داستان همیشه این قدر ها هم ساده نیست گاهی برای نگه داشتن یک ارزش در الویت بالاتر باید جرات داشته باشیم که هزینه های گزافی بپردازیم.

4-برایم اهداف کوتاه مدت و بلند مدت ایجاد می کند.

5- این ارزش ها الویت بندی دارند.

این شاید یکی از مهم ترین ویژگی نظام ارزشی باشد. تا الویت این ارزش ها را در زندگیمان مشخص نکنیم نمی توانیم تصمیمات مهمی در زندگی بگیریم. مثلا من باید بدانم که الان کسب و کارم برایم الویت اول را دارد یا خانواده ام. باید تکلیفم را با خودم مشخص باشد. بالاخره هر کس در موقعیت هایی قرار می گیرد که مجبور به انتخاب می شود، نمی شود دو ارزش در الویت یکسانی قرار داشته باشند. خیلی از آدم ها که نمی توانند برای خودشان در زندگی تصمیم بگیرند ارزش هایشان را شناخته اند اما دوست ندارند به الویت بندی این ها فکر کنند.  به قول معروف هم خدا را می خواهند هم خرما را. اما اگر کسی خودش را شناخت و ارزش هایش را طبقه بندی کرد دیگر در انتخاب های زندگیش دست دست نمی کند، دائم دنبال جمع کردن همه چیز با هم نمی رود.

پ.ن بعد از بحث با دوستم، برای پیدا کردن تعریف کامل تر نظام ارزشی، به سراغ آرشیوم رفتم و یکی از درس های اولیه تحلیل رفتار متقابل  را دوباره گوش دادم، که تعریف بالا را هم از آن فایل نوشته ام و لینکش را هم پیدا کردم. متمم هم درسی با عنوان سلسله مراتب ارزش ها دارد  که زیر مجموعه درس تصمیم گیری است.

3+

کمد جوایز در دوران دیجیتال

کمد جوایز در دوران دیجیتال

زمانی که من مدرسه می رفتم معمولا هر مدرسه یک کمد پر از جایزه های مختلف داشت. خیلی از انگیزه های ما برای درس خواندن و پیشرفت کردن از همین کمد آغاز می شد. ما سعی می کردیم که با گرفتن نمره خوب یا تلاش برای بهتر کردن نقطه ضعف هایمان از معلم عزیز کارت امتیاز بگیریم، وقتی هم که این ها روی هم جمع می شد و به حد نصاب معینی می رسید، می توانستیم از آن کمد جایزه ای متناسب با امتیازمان دریافت کنیم. حالا اگر بچه صبوری بودیم، بیشتر منتظر می ماندیم تا یک جایزه بهتر نصیبمان شود. مثلا جایزه مان از خودکار ژله ای به جامدادی آهنی دوطبقه ارتقا پیدا می کرد. چه روزها که ما دائم کارت های امتیازمان را نمی شمردیم و هی به جایزه های داخل کمد شیشه ای زل نمی زدیم. الان دیگر خیلی خبری از مدرسه ها ندارم، نمی دانم که هنوز هم کمدی جوایزی در آن ها وجود دارد یا نسلشان منقرض شده است.

یکی از موضوعاتی که به آن فکر می کردم این بود که من اگر در دهه نود متولد شده بودم بعید می دانم ذره ای به درس و کتاب و مدرسه علاقه ای نشان می دادم، قطعا اگر آن زمان که بچه مدرسه ای بودم لپ تاپ و موبایلی با این ویژگی ها داشتم، بعید می دانم که دست از سر اینها برمی داشتم. موضوعی که با دیدن بچه های اطرافم به آن فکر می کنم این است که برای بچه های این روزها چه شیوه هایی کارآمد است. حالا که دیگر کلماتی مثل صبر و حوصله برای ما در این روزگار معنایی ندارد و همه چیز به سرعت و راحتی در اختیارمان قرار می گیرد، چطور می شود با همین روش های دیجیتالی مورد علاقه شان آن ها را به تقویت برخی از عادت ها تشویق کرد.

در سایت گاردین مقاله ای در مورد یک اپلیکیشن دیدم که برای دانش آموزان طراحی شده است. آن ها به ازای استفاده نکردن از گوشی خود به مدت بیست دقیقه می توانند ده امتیاز دریافت کنند. در نهایت امتیازهای آن ها به بلیط سینما و جایزه هایی از این قبیل تبدیل می شود. هدف این اپلیکیشن این بوده که بچه ها در زمان مدرسه تمرکز بیشتری داشته باشند و با استفاده از تکنیک های گیمیفیکیشن تلاش می کند تا عادت آن ها در استفاده از ابزارهای دیجیتال در طولانی مدت تغییر دهد. این اپلیکیشن بچه ها را تشویق می کند تا مدت زمان بیشتری در مدرسه آفلاین باقی بمانند و دائما به ایمیل و اینستاگرام و … سر نزنند. حتی آن ها می توانند با همکلاسی های خود برای جمع کردن امتیازهای بیشتر رقابت کنند. البته این طرح فعلا در مرحله آزمایشی به سر می برد و تنها در چند کشور این اپلیکیشن قابل دسترسی است.

نمی دانم چقدر چنین ابزارهایی که بر خلاف منافع بزرگترین شرکت های دنیا طراحی شده است، بتواند موفق عمل کند. یا این که اصلا چه شرکت هایی حاضر باشند که از این اپلیکیشن ها حمایت مالی کنند. ولی به هر حال شاید کمد جایزه خوبی متناسب با فضای دیجیتال این روزها باشد.

2+

زندگی به روایت دوباتن

زندگی به روایت دوباتن

کتاب سیر عشق یکی از کتاب هایی است که برایم بسیار خواندنی بود، ما معمولا قصه های زیادی از شروع های طوفانی یک داستان عاشقانه شنیده ایم، اما روایت های کمی درباره سال های بعد از آن به گوشمان خورده است. کمتر کتابی را دیده ام که بتواند واقعیت های زندگی که در نظر خیلی از افراد اهمیت چندانی ندارد را این چنین به تصویر بکشد.

یکی از فصل های این کتاب که آن را خیلی دوست داشتم فصل “مسائل احمقانه” بود. مسائلی که ما هر روز بارها و بارها در زندگی خودمان با آن مواجه می شویم، اما آن ها را نادیده می گیریم. آلن دوباتن در این کتاب با روایت داستان ربیع و کریستین سعی می کند پرده هایی از یک زندگی واقعی را برای ما به نمایش بگذارد و با یک روایت داستانی مفاهیمی را در باب زندگی برایمان به تصویر می کشد. چیزهایی که نه عجیبند نه دور از واقعیت، هر کدام از ما بارها و بارها شاهد آن ها  در زندگی شخصی خود یا دیگران بوده ایم. اما گذاشتن همه ی این تصاویر کنار یکدیگر و تحلیل های روانشناختی و فلسفی  دو باتن در میانه های داستان به ما در شکل گیری یک پازل ذهنی از یک زندگی واقعی کمک بسیاری می کند.

در پایین، قسمت هایی از این فصل که توسط قلم روان خانم زهرا باختری ترجمه شده است را آورده ام. و همان طور که خود دوباتن در وصف کتاب های مهم می گوید : “کتاب های مهم باید آن هایی باشند که باعث شوند که در کمال آرامش و رضایت خاطر، متحیر شویم از این که چگونه ممکن است نویسنده این قدر خوب درباره زندگی ما بداند”، من هم از این که دو باتن این قدر خوب واقعیت های یک زندگی عادی را به تصویر کشیده بود متحیر شدم. او واقعا در بیان فلسفه به زبان ساده مهارت ویژه ای دارد.

“ما در بیشتر موقعیت های مهم زندگی مان با مسائل پیچیده کنار می آییم و در نتیجه، شرایط را برای از بین بردن پیچیدگی ها و رفع صبورانه آن ها مهیا می کنیم، از جمله در تجارت خارجی، مهاجرت، تومورشناسی و … اما وقتی نوبت به زندگی خانوادگی می رسد، تصور ویرانگری از آسایش در سر می پرورانیم که در عوض باعث می شود از گفت و گوی طولانی به شدت بیزار شویم، به علاوه از نظرمان خیلی غیر عادی است که نشستی دورروزه برای مدیریت حمام و دستشویی تعیین کنیم و مسلما بیهوده است که مشاوری حرفه ای استخدام کنیم تا به ما کمک کند زمان مناسب برای بیرون رفتن از خانه برای صرف شام را مشخص کنیم. ”

“در حضور کسانی که مسائل ما را ناچیز و بی اهمیت فرض می کنند، کشمکش هایی که ما را به ستوه می آورند جذابیت خود را از دست می دهند. ممکن است مستاصل شویم و همزمان آن قدر راجع به بزرگی ناکامی هایمان دچار تردید شویم که نتوانیم در کمال آرامش و اطمینان آن ها را برای مخاطبان بی قرار و بدبین خود خلاصه کنیم.”

“در حقیقت مشاجره های موجود در زندگی ربیع و کریستین به ندرت بر سر “هیچ و پوچ” هستند. مسائل کوچک در واقع مسائل بزرگی هستند که آن چنان که باید به آن ها توجه نشده است . بحث های هر روزه آن ها ریسمان های سستی  هستند که به تصادهای بنیادی شخصیتشان متصل اند. ”

“زندگی بدون گفت و گوی صبورانه تلخ می شود: عصبانیتی که کسی یادش نیست از کجا نشئت گرفته است. صرفا هر دو طرف امیدورند  مشکلات که برای هر دویشان ملال آورند، فقط  از بین بروند. ”

“خوشبختانه، هنر پاسخ هایی به ما می دهد که بقیه نمی دهند. این شاید یکی از مشخصه های اصلی ادبیات باشد: چیزی را به ما می گوید که جامعه به طور کلی آن قدر محتاط است که سراغش نمی رود. کتاب های مهم باید آن هایی باشند که باعث شوند که در کمال آرامش و رضایت خاطر، متحیر شویم از این که چگونه ممکن است نویسنده این قدر خوب درباره زندگی ما بداند.”

2+

پلاگین Momentum

پلاگین Momentum

به تازگی با یکی از پلاگین های کروم به نام Momentum آشنا شده ام که شاید به کار شما هم بیاید، این پلاگین یا به قول گفتنی افزونه ، روی کروم و فایرفاکس قابل نصب است. تنظیمات پیش فرض کروم این گونه است که شما با باز کردن یک تب جدید، صفحاتی از وب را مشاهده می کنید که بیشترین میزان مراجعه به آن ها را داشته اید، اما با نصب این پلاگین از این به بعد با یک صفحه با پیش زمینه ای جذاب و دیدنی مواجه می شوید که شامل قسمت های مختلفی است.

با مراجعه به یک صفحه جدید اول از همه توجه شما به ساعت بزرگی که در وسط صفحه قرار گرفته است جلب می شود که در کادر زیر آن می توانید هدف یا برنامه اصلی برای امروزتان را در آن ثبت کنید، تا در طول روز با باز کردن هر صفحه جدید به یاد این بیفتید که امروز باید تمرکز اصلیتان بر چه کاری باشد. این یکی از بهترین قابلیت های این پلاگین است.

این روزها خیلی از ما غالبا به یک صفحه وب برای یک کار مشخص سر می زنیم، اما بعد از دقایق طولانی حتی یادمان نمیاید که برای چه موضوعی به سراغ مرورگرمان رفته بودیم. ذهن ما با جستجو کردن در صفحات وب با انبوهی از اطلاعات مرتبط و غیر مرتبط مواجه می شود که برای ساعت ها ما را سرگرم می کنند. فلسفه قرار دادن صقحات پربازدید طبق تنظیمات پیش فرض گوگل صرفا برای راحتی کار ما نیست، گوگل به خوبی می داند که احتمال سر زدن چندین باره ما به این صفحات با این کار بیشتر می شود. این پلاگین مانند یک هشدار عمل می کند و دائما به ما یادآوری می کند که امروز باید روی چه موضوعی بیشتر وقت بگذاریم.

پس از این کادر هم یک نقل قول الهام بخش برای شما به نمایش در می آید. سمت راست در گوشه پایین صفحه هم یک چک لیست برای  کارهای روزانه قرار دارد که می توانید در آن کارهایی را که باید در طول روز انجام دهید در آن یادداشت کنید و پس از انجام دادن آن ها کنارشان تیک بزنید، هم چنین لینک هایی را هم که قصد دارید به آن ها سر بزنید می توانید در قسمت Links  که در بالای صفحه سمت چپ وجود دارد ذخیره کنید. در نهایت آخرین قابلیت ویژه این افزونه Balanced Mode  است که با تنظیم کردن آن برروی این حالت می توانید تنظیمات صفحه را به دلخواه خودتان تغییر دهید، مثلا اگر می بینید ظاهر شدن دائمی چک لیستتان برایتان خوشایند نیست می توانید در این حالت نمایش آن را غیر فعال کنید.

1+

قهوه و تاثیر آن بر خلاقیت

یکی از پادکست هایی که از سری Deep English توجهم را به خودش جلب کرد، پادکستی با موضوع قهوه و اثر آن بر خلاقیت بود. قبلا هم در مورد نویز  سفید و اثر آن بر تمرکز شنیده بودم. نویز سفید نویزی است که در طیف فرکانسی که برای ما قابل شنیدن است تراکم طیفی ثابتی دارد.( اگر تعریف دقیق تری از نویز سفید خواستید می توانید سراغ این لینک بروید)، معمولا عموم آدم ها نویز سفید را به صدای باد و باران و برخورد امواج به ساحل می شناسند، خیلی از دانشمندان معتقدند که نویز سفید در محیط سبب تمرکز و کارایی بهتر ما می شود. من قبلا با اپلیکیشن ها و سایت های مختلفی کار کرده بودم  که یکی از بهترین آن ها noisli  بود که محمدرضا شعبانعلی آن را  در این لینک معرفی کرده بود، اتفاقا صدای کافی شاپ را هم آن جا دیده بودم، اما نسبت به صداهای دیگری که در سایت بود، جذابیت چندانی برایم نداشت، این پادکست یکی از دلایل احتمالی استقبال آدم ها از کافی شاپ ها را بیان می کند که  سعی کردم بیشتر متنش را این جا بیاورم، البته آن را به طور دقیق و کلمه به کلمه ترجمه نکرده ام. بعد از شنیدن این پادکست تازه فهمیدم فارغ از طعم و بوی قهوه ، چرا به رفتن به برخی از کافی شاپ ها زمانی که کارهای زیادی دارم این قدر علاقه مندم ( البته اگر ناشی از اهمال کاریم نباشد 🙂 )  بر خلاف کتابخانه ها  و سالن های مطالعه، که معمولا جز داشتن خوابی مفید چیزی از آن ها عایدم نشده است.

“این که قهوه برای سلامتی خوب است یا نه، جز همان نظرهایی است که دائما تغییر می کند،  بعضی از دانشمندان عقیده دارند که قهوه باعث التهاب بدن و فشار خون بالا و مشکلاتی از این قبیل می شود، در حالی که خیلی از آن ها هم اعتقاد دارند که قهوه ریسک ابتلا به خیلی از بیماری ها و سرطان ها را کمتر می کند.

شاید این عقیده به نظر درست بیاید، اما معمولا کسی به خاطر این که قهوه نوشیدنی مفیدی است آن را مصرف نمی کند. ما معمولا اگر به قهوه رو می آوریم به خاطر طعم و و عطر خوب آن است . و همین طور اینکه قهوه خیلی از اوقات سبب بالا رفتن کارآیی ذهن ما می شود. قهوه هزاران سال است که به خاطر بالا بردن سطح انرژی و فعالیت معروف است. در یک افسانه آمده است که در قرن نهم یک چوپان زمانی پی به اثر قهوه برد که دید گوسفندانش با خوردن دانه های قهوه انرژی شان زیاد شده و دائما بالا و پایین می پرند.

قهوه در قرن پانزدهم وارد دنیای عرب شد، اولین کافی شاپ در قرن شانزدهم در استانبول باز شد. کافی شاپ ها تنها مکان هایی برای نوشیدن قهوه نبودند، بلکه مکان مناسبی برای گپ و گفت و یادگیری هم به شمار می رفتند. ترک ها کافی شاپ را “مدرسه ای برای خردمندان” نامگذاری کردند.

در قرن هفدهم، قهوه و مهم تر از آن ، فرهنگ کافی شاپ به اروپا هم سرایت کرد. در آن زمان بسیاری از تجار، هنرمندان، نویسندگان و فیلسوف ها بهترین کارهای خود را خلق کرده اند. مثلا بتهوون بهترین قطعات موسیقی اش را درکافی شاپ نوشته است.

در عین حالی که خیلی از مردم می گویند که قهوه آن ها را سرحال تر می کند ، اگر دقیق تر بخواهیم نگاه کنیم، شاید اثر آن بر سرحالی تنها ناشی از نوشیدن خود قهوه نباشد، با توجه به تحقیقاتی که در یکی از دانشگاه های ایلینویز انجام شده است، نویزی که در کافی شاپ وجود دارد سبب می شود که شما خلاقانه تر فکر کنید.

آن ها افراد مختلفی را تحت شرایط متنوعی مورد آزمایش قرار دادند و به این نتیجه رسیدند که نویزی با شدت 70 دسی بل، که معادل شدت نویز متداول در کافی شاپ هاست برای تقویت خلاقیت یک محیط ایده آل خواهد بود. نویز هایی با شدتی کمتر معمولا سبب حواس پرتی می شوند. این سطح از نویز در کافی شاپ به شما کمک می کند که بهتر فکر و تمرکز کنید.

یکی از وب سایت هایی که این امکان را به شما می دهد تا به نویز محیط کافی شاپ گوش کنید سایت coffitivity.com  است. “

2+

فکر کردن به یک زبان دیگر

امروز به پادکست کوتاهی از سری پادکست های Deep English گوش می دادم. پادکست 27 ام در مورد فکر کردن به یک زبان دیگر بود. موضوع از این قرار است که اگر شما به یک زبان دیگر فکر کنید، باعث می شود که تصمیم های بهتری بگیرید. مثال جالبش زمانی است که شما خشمگین می شوید و با یک نفر دعوا می کنید، معمولا در چنین مواقعی از زبان مادری خود استفاده می کنید، چرا که خیلی با شتاب همه احساسات و هیجانات ناگهانی خود را می توانیددر قالب کلمات تخلیه کنید. اما اگر بخواهید در مورد یک اتفاق به شکل منطقی تصمیم  بگیرید، کافی است که به یک زبان دیگر فکر کنید، از آن جا که شما به صورت ذاتی و درونی به این زبان مسلط نیستید، احساسات شما تعدیل می شود و سبب می شود تصمیم هیجانی نگیرید و با نگاه منطقی تری به اطراف خود نگاه کنید.  خطاهای شناختی، خطاهایی هستند که به مرور زمان در ذهن ما شکل گرفته اند  و بر تصمیم گیری های ما اثر گذارند، معمولا این خطاها در تصمیم گیری های آنی و لحظه ای بیشتر خودشان را نشان می دهند و البته انواع مختلفی دارند که یکی از این دسته ها، سوگیری های شناختی یا cognitive bias  است، زمانی که به زبان دیگری فکر می کنیم این خطاها کمتر می شود شاید به این دلیل که سرعت فکر کردن ما به یک زبان دیگر نسبت به زبان مادریمان کندتر است.

پ.ن 1: اگر می خواهید در مورد خطاهای شناختی بیشتر بدانید می توانید به سایت متمم، درس خطاهای شناختی مراجعه کنید.

پ.ن 2: لینک مقاله مرتبط با این موضوع

 

1+

دلتنگ چه کسانی می شوم؟

امروز دوستم از من پرسید برای فلانی دلتنگ هم  می شوی؟ گفتم :”دلتنگش می شوم اما جنس این دلتنگی از جنس فقدان نیست، آزاردهنده نیست، اگر چند ماه هم نبینمش خیلی اتفاق خاصی نمی افتد.”،  از حرفم تعجب کرد، گفتم من بیشتر دلتنگ کسانی می شوم که اگر نباشند میدانم به خاطر نبودشان چیزهای زیادی از دست داده ام، آدم هایی که از پی هم نشینی و معاشرت با آن ها، بسیار از آن ها آموخته ام، و یا حداقل شنونده خوبی بوده اند، زمانی که حرفم را به آن ها می زدم خیلی نیاز به توضیح دادن فراوان و آوردن بند و تبصره نداشته ام، تا منظور خودم را به طور کامل برای آن ها بیان کنم، با آن ها راحت و روان درد دل کرده ام، و شاید نیازی نبوده ابتدا الفبای فکریم را برایشان توضیح بدهم، جوری که اصل حرفم این میان گم شود، و در پله بالاتر بعضی از این ها علاوه بر داشتن ویژگی های یک شنونده خوب، راهنماهای خوبی هم بوده اند. علاوه بر این دلتنگ کسانی می شوم که هر چند نگاهی کاملا متفاوت با من نسبت به خیلی از اتفاقات اطرافشان دارند، اما با آن ها که صحبت می کنی، درعین همه این تفاوت ها، تصاویری را برای تو ترسیم می کنند که تو شاید هرگز به آن ها توجه نکرده ای، حتی لمس این تناقض ها و تفاوت ها از نگاهی بالاتر، می تواند شیرین و لذت بخش باشد. من همچنین  دلتنگ کسانی می شوم، که می دانم بودنشان سرچشمه تلاش و انگیزه در من است، مسیر زندگی شخصیشان تا حدی مشخص است، خیلی کاری به حرف این و آن ندارند، راه خودشان را پیدا کرده اند و همان را ادامه می دهند. آدم هایی که می دانم محور مختصاتشان را برای خودشان مشخص کرده اند و من هم بالاخره می توانم نقاطی از اشتراک با آن ها پیدا کنم، اما تا حد زیادی اطمینان دارم که این آدم ها دائما دچار نوسان یا رفتارهای تکانشی نیستند، اگر حرفی می زنند می توانی روی گفته شان تا حد خوبی حساب کنی، حداقل در دلت می دانی که تکلیف این ها با خودشان روشن استگاهی هم پیش می آید دلتنگ نزدیکانم شوم، آن ها که خویشاوندی و محبت سبب هم صحبتیمان بوده است، اما می دانم که این نوع پیوند نمی تواند از حدی عمیق تر شود، پس بعید است زیاد هم دلتنگشان بشوم. دوستشان دارم، زمان دیدنشان هم خوشحال میشوم، اما همان سالی چند بار و نه بیشتر.

0

دیدار با دوستان قدیمی

امروز بعد از مدت ها، سه نفر از دوستان قدیمیم را دیدم، بحث ها اولش معمولا ساده و روان است، اما کم کم مدیریت آن سخت می شود، در میان این دوستانم دو نفر از آن ها هستند که همیشه کمال گرا بوده اند، یعنی تا آن جا که یادم هست این ها از زمین و زمان همواره ناراضی بوده اند، هنوز هم همین گونه هستند، چون همیشه همه چیز را با هم می خواهند، تعریف زندگی خوب از نظر آن ها این است که یک کار پاره وقت و درآمد خوب داشته باشی، در کنارش بتوانی همه علاقه هایت را دنبال کنی، حال زندگی مشترکت هم  خوب باشد،  فرزندانی داشته باشی و از پس تربیت آن ها هم به خوبی بر بیابی در این کنار دکترا خواندن را هم اضافه کنید، عجب نسخه ای، فقط تور دور دنیا را کم دارد که آن هم احتمالا به ذهنشان رسیده و گفتند وقتی همه این ها باشد، حتما تور دور دنیا هم کنار این ها خواهد بود.

من قبلا بسیار کمال طلب بودم، هنوز هم هستم، اما تا حد زیادی تلاش کردم تا میزان کمال طلبی خودم را تنظیم کنم، البته خیلی دیر فهمیدم کمال طلبی چه بلایی بر سر زندگی من آورده است و چه تاوان سنگینی را برای آن داده ام، ما همیشه زندگی آدم ها را از دور می بینیم و این وسط یکی دو نفر را پیدا می کنیم که همه آن چه که مطلوب ماست را به ظاهر به دست آورده اند، بدون این که خبری از زندگی واقعی و شخصی آن ها داشته باشیم، آن وقت این آدم ها می شوند اسطوره های زندگی ما، همیشه وزن و میزان زندگیمان را با آن ها می سنجیم و همیشه کفه ترازوی سمت ما به وضوح پایین تر است. من اما از پس این سال ها شاید یکی از بزرگترین درس هایی که در این زندگی گرفتم انتخاب نداشتن هایم بود، این یکی از مهم ترین درس هایی بود که از متمم و محمد رضا شعبانعلی آموختم، این که تنها زمانی که نداشتن هایت را انتخاب کردی، داشته هایت به سراغت خواهند آمد، این که رسیدن به یک نسخه شیک و کامل از انواع مهارت ها در کنار هم عملا در زندگی غیر ممکن است، ما در این زندگی آن قدر فرصت نداریم که هر آن چه را که می خواهیم دنبال کنیم و به آن برسیم، یک جا باید بایستیم و از خودمان بپرسیم این همه دوندگی و شتاب ما در زندگی و تلاش برای رسیدن به هر آن چه که خوب می پنداریم به چه نتیجه ای منجر می شود، من که یک موجود با عمر متناهی هستم پس چگونه قرار است به همه این ها آن هم در حد کمال برسم، یک جا باید بنشینی و فکر کنی و بعضی از این ها را در گوشه کناری رها کنی، با این کار هم کوله بارت سبک تر خواهد شد، هم طی مسیر برایت آسان تر می گردد.

1+

فیلم extremely loud and incredibly close

با دیدن فیلم extremely loud and incredibly close  چیزهای مختلفی از ذهنم گذاشت، از آن فیلم هایی بود که به عمق جانت نفوذ می کند، زخم عمیقی در وجودت که به طور موقتی ترمیم شده دوباره سرباز می کند و احساساتی در تو زنده می شود که شاید سعی در سرکوب آن ها داشتی، دردناک ترین قسمت فیلم نبود پدری باهوش و آموزگار برای فرزندش بود، از آن پدرهایی که بودنش با نبودنش خیلی فرق دارد، از آن هایی که می دانند چطور راهنماییت کنند. نمی دانم چطور توصیفشان کنم اما این پدرها آدم های عجیبی هستند هم می توانند کودک باشند هم بزرگسال، زمانی که لازم است کودک می شوند و هم پای تو می آموزند و زمانی که لازم باشد آموخته هایشان را به بهترین روش به تو منتفل می کنند، نه به شکل دستوری یا نصیحت وار، جوری که تو خودت آن ها را به زبان خودت یاد بگیری، و این فرصت به تو داده شده تا خودت با پوست و گوشتت آن ها را از نزدیک لمس کنی.

بعد از آن مادری بود که به ظاهر در حاشیه بود و حتی می شد گفت که نبود، اما بعد ها معلوم شد که نه تنها در تک تک لحظه ها حضور داشته بلکه همیشه پیش از فرزندش حاضر شده است و خطرها را نخستین بار خودش به جان خریده تا فرزندش در جایی مطمئن قدم بگذارد، اما به او فرصت داده که خودش از نزدیک این ها را تجربه کند فقط هوایش را داشته، در نوع تجربه اش دخالت نکرده، بی خودی احساساتی نشده است، دلسوزی بی جا نکرده است. و در نهایت پسری که توسط این دو تربیت شود باید هم فرزند نابی بشود، دانشمند کوچک داستان، که برای آن چه که تنها به یک رویا می ماند، ارزش قائل می شود، تا شاید پیام یا نشانه ای از پدرش دریافت کند و فرصت از دست رفته اش را جبران کند، و در نهایت معتقد است که کاری کردن بهتر از هیچ کاری نکردن است، هر چند شاید این برداشت من از فیلم بود، و این چنین رویایش را دنبال می کند، با دنبال کردن داستانش به چیزی که می خواست و انتظارش را داشت نمی رسد اما متن داستان برایش ارزشمند می شود، به گونه ای دیگر آن چه را که دنبالش بوده پیدا می کند، هیچ وقت همه چیز آن طور که ما دوست داریم پیش نمی رود و همین شگفتی های دنیاست که باعث می شود که همچنان امید به جستجو در ما زنده بماند. چیزی که بیشتر از همه برایم مهم و پررنگ بود این بود که پسر بعد از یک جستجو و تلاش و در پی نتیجه های آن است که به پذیرش می رسد، و درک می کند که چگونه ادامه ی این زندگی بدون پدرش ممکن خواهد بود. حال آن که اگر از جنس داستان های معمولی بود و بقیه تسلایش می دادند و آرامش می کردند، هیچ وقت شاید به این پذیرش نمی رسید، همیشه در مرحله تسلیم می ماند، تسلیم نوعی اجبار است، چیزی است که روح را آزار می دهد، واقعا آن چه را که به خودت می گویی قبول نداری اما چاره دیگری هم نیست، راه دیگری نداری، و تفاوت آن کودک درست در همین نقطه است، راه می سازد، خودش راهی می یابد تا آن چه که را فکر می کند به واقعیت تبدیل کند، و این جاست که زمین و زمان هم با او همگام می شوند و نه تنها مانع راهش نمی شوند بلکه به کمکش می شتابند، او طی این جستجو می فهمد آدم های زیادی هستند که چیزی یا کسی را از دست داده اند، آن ها را از نزدیک می بیند و با زندگیشان مواجه می شود و در نهایت این زمان است که به او کمک می کند  تا این کودک را قادر سازد تا خودش ناجی داستان خودش باشد و آن چه را که در جستجویش است بالاخره بیابد.

3+