نقش آفرینی بر صحنه روزگار

این روزها حتی نوشتن هم سخت تر از همیشه شده است، شاید آدم می ترسد بنویسد، شاید هر بار دلش می خواهد چشمانش را ببندد و باز کند و بفهمد همه این روزها خواب و خیالی بیش نبوده است.

شاید میترسد اگر بنویسد روزها بیشتر کشدار شوند، شاید هر بار که به خواب می رود آرزو می کند زمانی که بیدار می شود همه چیز به حالت عادی برگشته باشد، فیلم سینمایی این روزها از پرده زندگی کنار رفته باشد و آفرینشگر این روزگار اعلام کند که بازی تمام شده است.

اما انگار هر روز که می گذرد بیشتر باور می کنیم که همه زندگیمان شبیه همین فیلم سینمایی بوده است، فقط آن قدر می دویدیم و آن را جدی گرفته بودیم که حتی خواب نقش آفرینی در میان صحنه های این روزها را به خود نمی دیدیدم.

از خودم میپرسم کی قرار است نقش من تمام شود، نقاط عطف نمایش آفرینی من کجاها بود؟

اصلا نقش من نقطه عطف داشت یا بازیگرِسیاهی لشکر بودم؟ چقدر صحنه های زیادی بود که توهم نقش اصلی بودن داشتم.

خدا کند آخرش با پایانی درخور از صحنه برچیده شوم.

 

مثلا به انضمام این آهنگ  که روی صحنه پخش می شود.

2+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.