از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنم

دویدن یکی از ورزش های عجیبی است که همیشه انجام دهندگانش را تحسین می کردم اما هیچ گاه در خودم این توانایی را نمی دیدم که آن  را امتحان کنم. اما پس از امتحان کردنش یقین کردم چیز دیگری است، فرای همه ورزش هایی که انجام داده ام. همیشه عاشق کتاب موراکامی بودم، کتابی که عنوانش بود از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم، اما از آن جنس تجربه هایی بود که به نظرم همان خواندن کتاب برای فهمش کفایت می کرد و لازم نبود حتما آدم خودش آن را تجربه کند. اما قرنطینه سبب شد که دویدن را شروع کنم. پارگراف های پایین احساسات جسته و گریخته ای است که از دویدن داشته ام.

با دویدن آدمی می تواند در یک دنیای دیگر سیر کند و در یک جغرافیای دیگر حاضر باشد، فارغ از مکانی که در آن حضور دارد. مثلا من دیروز با پادکست رادیو مرز، پای درددل راننده کامیون ها نشستم، انگار که در میانشان بودم و حرف دلشان را می شنیدم و با آن ها هم صحبت شده بودم. یا با قسمت چهل و سوم پادکست دیالوگ باکس که درباره خاطرات آدم ها درباره موسیقی بود، بارها با خیلی از آدم هایی که از آهنگ های مورد علاقه شان حرف می زدند همذات پنداری کردم و سفر کردم به خیلی از مکان های دوست داشتنی زندگیم در گذشته.

با دویدن توانایی هایی را در خودت کشف می کنی که پیش از آن فکرش را هم نمیکردی؛ مثلا روزی که برای اولین بار پشت سر هم بدون وقفه پنج کیلومتر دویدم یا چند هفته بعدش که دیدم قوی تر شده ام و مسیر طولانی تری را دارم به راحتی می دوم. همان مسیری که اوایل در آن به هن و هن می افتادم و مثل ماشین پنچر شده در آن حرکت می کردم اما ادامه می دادم.

در دویدن معنای طلب را کشف می کنی. خواسته ای که تو از ذهنت طلب می کنی، بی آن که برایش برنامه دقیقی چیده باشی، مثلا روزی که دوست داشتم در یک مسیر طولانی که روی نقشه دیده بودم بدوم، ترس از خلوت بودن مسیرو ناشناخته بودنش برایم باعث شد که بدون مقصد معلوم، در مکان های آشنا تر حرکت کنم و در یک جایی از مسیر به خودم آمدم و دیدم در همان مسیری هستم که میخواستم، البته با نقطه شروعی متفاوت با آن چه خودم روی نقشه پیدا کرده بودم. رسیده بودم به یک رودخانه بکر با یک پل چوبی. از روی پلی جدید عبور کردم، از یک زاویه دید جدید خیره شدم به غروب خورشید، غروبی که هر بار دیدنش من را چنان بار اول شگفت زده میکند. یا همان لحظه ای که به طور اتفاقی نزدیکی های غروب بعد از پایان یک روز سخت به بالای پل رسیدم. و از دیدن آن منظره عجیب که بیشتر شبیه معجزه بود تا واقعیت، به وجد آمدم. من هرگز چنین غروب زیبایی را در زندگیم ندیده بودم، آن روز هم انتظار نداشتم که زمان غروب بالای آن پل باشم. همیشه دیدن طلوع یا غروب در جغرافیاهای مختلف جز آرزوهایم بود اما کمتر پیش می آمد حوصله ام شود و برای رسیدن به آن برنامه ریزی کنم.

دویدن خیلی چیزها را در آدمی تغییر می دهد. امکان درک دنیاهایی را به تو می دهد که بعید است جز با دویدن با این میزان از لذت آن ها را تجربه کنی، چرا که نیمی از لذت و شادی عمیق این تجربه ها ناشی از آن است که تو برای رسیدن به آن نقطه کلی نفس نفس زده ای، خیلی جاها درجا زدی و به خودت گفتی بیا برگردیم، اما دلت نیامده تا انتهای مسیر را کشف نکرده ای، تسلیم بشوی.

نمی دانم چرا لذت دویدن با تفریح های معمولی فرق دارد، مثلا وقتی بعد از گذراندن یک روز خوب در کنار دوستانت به خانه برمیگردی، فارغ از لذتی که برده ای، باید تازه فردا را استراحت کنی تا خستگی آن روز از تنت در بیاید. نه این که بد گذشته باشد، اما می بینی با همان یک ساعت دویدن لذتی را می چشی که  اگر بیشتر از لذت رفتن به یک مکان جدید با بقیه نباشد، کمتر نیست.

البته این را می دانم که طبیعت این جا و امکان دویدن به مقصدهای نامعلوم و از پیش تعیین نشده، سهم زیادی در شکل گیری این تجربه برای من داشته است، اما خیلی از روزهای این ایام قرنطینه بوده است که داشتم در خانه دیوانه می شدم، انرژیم پایین آمده بوده است، نه حوصله هیچ آدمیزادی را داشته ام نه حوصله هیچ کاری، اما به هر ضرب و زوری بوده است خودم را از خانه بیرون کشیده ام، دکمه شروع اپلیکیشن را زده ام و به خودم گفته ام، بدو، اما زمانی که برگشته ام باورم نشده است من همان آدم چند ساعت پیش هستم.

اکر یک روز از من بپرسند فایده قرنطینه برای تو چه بود حتما خواهم گفت که من راه های مختلفی را امتحان کردم از کتاب خواندن و ‌مدیتیشن و ارتباطات فراوان مجازی  و ورزش بگیر تا شروع رویدادی که همیشه آرزویش را داشتم، اما هیچ چیز به اندازه دویدن من را تبدیل به ورژن بهتری از خودم نکرده است.

من با دویدن ، خود دیگری را کشف کردم که قابلیت هایش خیلی بیشتر از تصور من بود، کسی که خستگی ناپذیر بود، کسی که میدانست گاهی نیم کیلومتر بیشتر دویدن، چیزی کم از جان کندن ندارد اما با وجود گرما و همه شرایط نامساعد ادامه میداد. یاد گرفتم در میانه دویدن، به جاهایی میرسی که تنها باید بایستی و برای ثانیه های ممتد خیره شوی، به چیزهایی که پیش از این در حالت عادی به چشمت نیامده بود، به جزئیاتی که قبلا ندیده بودی، به زیبایی هایی کوچکی که قبل تر آن ها را دست کم می گرفتی.

من با دویدن فهمیدم با نیم ساعت میشود فرصتی را برای رسیدن به حال خوب فراهم کرد، حال خوبی که حتی خستگی بعد از آن هم با تجربه های دیگر فرق دارد. خستگی که از جنس دلزدگی و ملال نیست بلکه از جنس یک شادی عمیق تر است، شاید ناشی از دستاورد کشف قابلیت های پنهان درونت.

 

پ.ن 1: شاید تنها چیزی که لذتش با دویدن برایم برابری می کند، کوهنوری بود و من در شهری هستم که کوه نداردو این عجیب ترین چیزی بود که روزهای اول درباره این شهر شنیدم.

پ.ن 2 : راستی آن اوایل که هنوز جدی شروع نکرده بودم، شنیدن پادکست جهان شگفت انگیز مغز و مصاحبه سیاوش صفاریان پور با دکتر حامد اختیاری در مورد توانایی های شگفت انگیز مغز و تجربه ایشان سبب شد که انگیزه ام برای ادامه دادن دویدن در روزهای بعد دو چندان شود.

2+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.