مهم ترین تصمیمی که در زندگی می گیرید

مهم ترین تصمیمی که در زندگی می گیرید

چند روز پیش مطلبی را درباره تصمیم گیری می خواندم که به نظرم جالب بود. موران سرف، دانشمند علوم اعصاب دانشگاه نرث وسترن، قریب به ده سال است که در حوزه تصمیم گیری کار می کند. او می گوید مهم ترین انتخابی که یک نفر در زندگی در اختیار دارد، انتخاب کسی است که با او وقتش را سپری می کند. البته این انتخاب تنها توصیه ای برای عاقلانه تر انتخاب کردن دوستانتان نیست. از نظر او رضایت های طولانی مدت ما، در زندگی در گروی معاشرت های ماست. او برای اثبات حرفش دو دلیل می آورد.

دلیل اول این است که فرآیند تصمیم گیری، فرآیندی خسته کننده است. آدم ها تنها انرژی محدودی را می توانند صرف تصمیم گیری بکنند. این که چه لباسی بپوشیم، کجا برویم، کجا غذا بخوریم، چه غذایی را از یک منو انتخاب کنیم. وقت های آزادمان را به چه کاری اختصاص دهیم. تصمیم هایی از این جنس همگی باعث می شود که مغز ما انرژی زیادی را برای تصمیم های هر روزه ما صرف کند.

دلیل دوم او این است که، آدم ها تصور می کنند که با انتخاب این گزینه ها، شادمانیشان تحت کنترل آن هاست. پس زمانی که ما گزینه های درستی را انتخاب کنیم، از زندگیمان رضایتمندی بیشتری داریم.

اما واقعیت چیز دیگری است. تصمیم گیری های ما  پر است از خطاهای شناختی و بایاس هایی که روی این تصمیم ها اثر می گذارد. مثلا خیلی وقت ها از یک تجربه بد، به عنوان یک تجربه خوب یاد می کنیم یا بالعکس. ما اجازه می دهیم که احساساتمان یک گزینه منطقی را، غیر منطقی جلوه دهد. علاوه بر این، برای توجیه خیلی از گزینه هایی که از انتخابشان اجتناب می کنیم، از سرنخ های احساسی استفاده می کنیم. اما این شیوه می تواند کارکرد مثبتی هم داشته باشد.

تحقیقات او نشان داده است که زمانی که دو نفر با یکدیگر در ارتباط هستند، امواج مغزیشان تقریبا مشابه یکدیگر است. این به این معنی است که کسانی که دور و برتان هستید، روی تعامل  شما با واقعیت و تفسیر و تعبیر شما از واقعیت بیشتر از چیزی که تصور می کنید، اثر گذار هستند. و یکی از همین اثرات، این است که شما تا حد زیادی شبیه آن ها می شوید.

بنابراین او نتیجه می گیرد که اگر می خواهید شادی خود را به بیشترین حد ممکن برسانید و استرستان را کم کنید، باید جوری زندگی کنید که به تعداد تصمیم گیری های کمتری نیاز داشته باشید. این کار، با احاطه شدن توسط کسانی که ویژگی ها و رفتارهایی که شما ترجیح می دهید را دارا هستند، شدنی است.

با گذشت زمان، در کنار آن ها، شما خود به خود صاحب آن ویژگی ها و رفتارها می شوید. به طور همزمان آن ها باعث می شوند که انرژیتان صرف گرفتن تصمیم های غیر مهم و الکی نکنید  و آن را برای گرفتن تصمیمات جدی تری مصرف کنید.

مثلا او برای این که به چه رستورانی برود تصمیم نمی گیرد، او تنها انتخاب می کند که با چه کسی غذا بخورد و فردی را انتخاب می کند که به او اعتماد دارد. در حقیقت او با یک گرفتن یک تصمیم بزرگتر، از گرفتن دو تصمیم کوچک دیگر خودداری می کند.

این روش برای کسانی که می خواهند بیشتر ورزش کنند، کمتر تلویزیون تماشا کنند، یا  اجتماعی تر باشند هم قابل اجراست. در همه این شرایط، مهم ترین تصمیمی که می گیرید این است که چه کسانی شما را احاطه کرده اند.

پی نوشت :

با خواندن این مطلب یادم افتاد که خیلی وقت پیش در کارگاه شادی متمم هم درسی به این موضوع اختصاص داشت، با عنوان تو به جای من انتخاب کن. این که یکی از تکنیک های افزایش شادی، واگذاری انتخاب کردنمان به دیگران است، البته قطعا نه برای همه گزینه های موجود در زندگی، بلکه برای تصمیم هایی که چندان هم اهمیت جدی ندارند، اما ما انرژی زیادی را برای آن ها می گذاریم. فکر می کنم تا جایی که می توانیم بهتر است خیلی از تصمیماتی که از ما زمان و انرژی بیخودی را می گیرد و اهمیت چندانی هم ندارد را به دیگران واگذار کنیم. این روش تاثیر شگفت انگیزی در میزان شادی و رضایت ما از زندگی دارد.

2+

لحظات پایانی یک تجربه

لحظات پایانی یک تجربه

دن اریلی یکی از کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند و از وقتی که در متمم با ستون او در وال استریت ژونال آشنا شدم، گهگاهی سوال و جواب های او را در آن جا دنبال می کنم. یکی از سوال هایی که به نظرم جالب رسید، سوالی بود که یک مربی ورزش از او پرسیده بود. او می خواست علت اینکه خیلی ها با کلی انگیزه به کلاس ورزشش می آیند، اما بعد از مدتی ناپدید می شوند را بداند.

دن اریلی هم به او توصیه کرده بود که از آن جا که آدم ها پایان یک اتفاق را بیشتر به خاطر می سپارند، سعی کند تا جلسات ورزشی را با تجربه ای خوب برای شاگردانش به پایان برساند. مثلا آن ها نباید مجبور شوند تمریناتی را که از پس آن به سختی بر می آیند، در لحظات آخر کلاس انجام دهند. تحقیقات نشان داده است که معمولا آدم ها یک اتفاق را با لحظات پایانی آن به یاد می آورند.

در زندگی شخصیم تجربه های زیادی دارم که می بینم احساسم در ارتباط با خیلی از این تجربه ها به پایان آن ربط دارد. مثلا چه رفاقت ها که پر بوده است از خاطرات خوب و خوش، اما متاسفانه یا خوشبختانه حالا که آن را به یاد می آورم جزء خاطراتی است که دیگر دوست ندارم تکرار شود، ته مانده آن در ذهنم چندان خاطرات خوشی نیست، در حقیقت تنها تلخی تجربه ای که از آخرین برخوردها داشتم، در ذهنم مانده است.
دنیل کانمن هم که از جمله کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند، ویدئو جالبی در تد درباره احساس شادی دارد. یکی از چیزهایی جالبی که می گوید این است که وقتی از شادی حرف می زنیم، باید بدانیم که منظورمان کدام شادی است. این که من اکنون در زندگی ام خوشحال هستم با این که احساس من درباره زندگیم خوشحالی است، با همدیگر کاملا متفاوت است.

ما یک خود تجربه کننده داریم و یک خود یادآورنده ( experiencing self و remembering self)، معمولا وقتی درباره شادی حرف می زنیم منظورمان شادی ای است که قادر به یادآوری آن هستیم نه شادی ای که در لحظه تجربه می کنیم. و این خود یادآورنده، حسش بیشتر منحصر به لحظات پایانی یک ماجراست. مثلا این که یک سفر چطور تمام شده است. مثال جالبی هم درباره دو بیمار می زند که هر دو کلونوسکوپی را تجربه کرده اند، اما بیمار اول بر خلاف بیمار دوم، از آن به عنوان تجربه ای ناخوشایند یاد می کند. چون لحظات پایانی آزمایش با درد بسیار زیادی برای او همراه بوده است. در حالی که به طور میانگین در یک ساعت هر دو نفر تقریبا یک میزان درد را تحمل کرده اند.
ذهن ما با داستانی که از یک اتفاق در ذهن داریم، آن را ارزیابی می کند و بیشترین قسمت داستان شامل لحظات پایانی ماجراست. شاید اصلا همین موضوع است که از داستان ها و فیلم هایی که پایان باز دارند و خلق پایان آن به ما واگذار شده است، چندان دل خوشی نداریم.
یکی از چیزهایی که من در مورد لحظات پایانی به آن فکر کردم، تصویری بود که از خودم برای خیلی از آدم ها به جا گذاشته بودم. دیدم خیلی وقت ها مرتکب این اشتباه شده ام که با یک اتفاق بد داستان خودم را تمام کرده ام. اگر مکانی را ترک می کنم، به کار با کسانی پایان می دهم، دوست و آشنایی را احتمالا برای آخرین بار از نزدیک می بینم، آیا سعی کرده ام که از خودم تصویر پایانی خوبی در ذهن آن ها بسازم و داستان را با یک پایان خوش تمام کنم. خیلی وقت ها احساسات لحظه ایم در پایان آن ماجرا سبب شده که در انتها یک اتفاق را شاید بیشتر از آن چه که اهمیت داشته، مهم جلوه بدهم. در حالی که می توانستم با خوبی و خوشی همه چیز را به پایان برسانم.

2+