با خودمان کمی مهربان تر باشیم

با خودمان کمی مهربان تر باشیم

شناخت درمانی روشی است که سعی می کند به جای مقصر دانستن اتفاقات بیرونی، انگشت را به سمت افکار و طرز تلقی های خود آدم ها بگیرد، در این روش شناخت درمانگرها معتقدند که  افکار ما، روحیه ما را شکل می دهد. آن ها روش های مختلفی را به کار می برند، تا به آدم ها کمک کنند که اندیشه و احساس خود را تغییر دهند. بعضی از این روش ها برای مقابله با احساسات منفی است.
یکی از روش هایی که برای من خیلی جالب بود و احساس کردم که شاید بیشتر از بقیه بتواند به من کمک کند، روشی به نام “معیار دوگانه” بود.
در این روش زمانی که شروع می کردم به انتقادهای بی امان از خودم، باید به این فکر می کردم که اگر یکی از دوستان نزدیکم هم چنین مشکلی داشت، آیا با او هم همین قدر بی رحمانه برخورد می کردم؟

ما معمولا نسبت به خودمان سخت گیر تر هستیم. وقتی به مشکلی برمی خوریم، اولین کسی که ما را از پا می اندازد، خودمان هستیم. شروع می کنیم خودمان را سرزنش و تحقیر کردن. اما آیا اگر دوست ما هم همین اتفاق برایش افتاده بود، همین قدر بی رحمانه او را قضاوت می کردیم، یا شروع می کردیم به دلداری دادن او و فکر کردن به راه حل هایی که بتواند مشکلش را حل کند؟
چرا ما که به همین راحتی در مقام حمایت از دوستمان بر می آییم، نوبت به خودمان که می رسد، فکر می کنیم که همه این حرف ها احمقانه و غیرواقع بینانه است و برای خودمان سخت ترین مجازات ها را در ذهنمان تصور می کنیم.
دیوید برنز در کتابش ( از حال بد به حال خوب ) می گوید، شاید پاسخ ما به این سوال این باشد که ” زیرا من برای خودم معیارهای بالاتری در نظر گرفته ام”، باز هم همان کمال گرایی کشنده.
خب پس چرا وقتی دوستانم را حمایت می کنم این جوری تخریبشان نمی کنم، مگر هدف من جز این است که می خواهم به او کمکم کنم تا او دوباره همه تلاشش را بکند و موفق شود. پس

چرا به او نمی گویم که چقدر احمق و بی عرضه است و هرگز موفق نمی شود؟

چون مسلما این پیام ها به او کمک نمی کند، فقط باعث می شود او بیش تر از قبل ناراحت و افسرده بشود، احتمالا اگر چنین چیزهایی را هم به او بگویم، دفعه بعد نقش دیدن من را هم ندارد. مگر آدم مریض است که در شرایطی که خودش ناامید است پیش کسی برود که او هم حسابی تخربیش کند. ( البته داریم کسانی را که چنین بیماری ای دارند!)

پس این حرف ها به خودمان هم کمک نمی کند، حتی اگر به ظاهر درست و منطقی به نظر برسند، حتی اگر که خودمان را مستحق بدترین تنبیه ها بدانیم. اما تکرار چنین پیام هایی واقعا چه فایده ای به حال ما دارد؟
یکی از روش هایی که من یاد گرفتم این بود که در چنین شرایطی به دوستانم فکر کنم، و ببینم که اگر آن ها هم با موقعیت مشابه من مواجه بودند، من به آن ها چه می گفتم. مسلما پاسخم با زمانی که خودم را درگیر مسئله می بینم، تفاوت زیادی دارد.

2+

توئیتی که در عین سادگی اش، پاسخ دشواری داشت

توئیتی که در عین سادگی اش، پاسخ دشواری داشت

چند روز پیش توئیت زیر حسابی من را به فکر فرو برد.

همین الان یکی اومده مغازه ی دوستم، یه MP3 Player خرید و گفت میشه از ram موبایلم توش صدای بچه م و آهنگهای ابی رو بریزین؟ خانومم تو کماست، میخوام بذارم توی گوشش گوش کنه…

توئیت ساده و البته پر از دردی بود، یک نفر که در کماست، و آدم هایی که دوست دارند هر چه زودتر حال او بهتر شود.

اما من به این فکر کردم که اگر من هم در چنین موقعیتی قرار بگیرم، صدای چه کسانی شاید بتواند من را به این دنیا باز گرداند. تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم. اولش سوال ساده ای به نظر می رسید. اما سعی کردم در ذهنم آن موقعیت را مجسم کنم. جواب دادن به چنین سوالی برایم آسان نبود. در نهایت هم برای این سوال جواب های عجیبی به ذهنم رسید.

تعداد آدم هایی که در این لیست نوشته بودم زیاد نبود، کمتر از انگشتان دست. و همین طور این لیست، تنها شامل نزدیک ترین عزیزانم نبود. بعضی از آن ها، کسانی بودند که در قسمت هایی از زندگیم سبب شده بودند که در من تغییری ایجاد شود، در شیوه زندگیم و نگاهم به جهان اطراف. بعضی از آن ها دوستانی بودند که می­دانستم چنان جزئی از بخش های محبوب زندگیم هستند، که شاید شنیدن صدایشان سبب شود که باز هم به این جهان بازگردم. و در نهایت هم بعضی از نزدیکانم که همیشه مهربانیشان تمام نشدنی بود. از خودم پرسیدم حالا که زنده ام به این آدم ها گفته ام که چقدر بودنشان برای من مهم است؟

گوشیم را برداشتم و برای یکی از دوستانم که مدت ها بود از حال او بی خبر بودم، در تلگرام یک پیام صوتی فرستادم، ماجرا را تعریف کردم، به او گفتم زمانی که به این سوال فکر کرده ام، احتمالا یکی از معدود صداهایی که شاید با شنیدنش، بخواهم برای بازگشت به این دنیا تجدید نظر کنم، صدای او بوده است. صدایی که بخش هایی از دوست داشتنی ترین خاطره های زندگیم را برایم ساخته بود. او بعد از شنیدن پیامم، گفت که این یکی از بهترین هدیه هایی بوده که در این مدت دریافت کرده است.

بعد از آن هم، به این فکر کردم که بیش از بیش با کسانی که فکر می کردم در آن شرایط صدایشان برایم حیات بخش است و در دسترسم هم بودند، مهربان باشم.

و در آخر هم خوش به حال صداهایی که بر هزاران نفر اثرگذار هستند، بدون آن که حتی تک تک این آدم ها را بشناسند. صداهایی که در این دنیا به آدم های زیادی زندگی بخشیده اند و در گذر زمان صدایشان در این دنیا برای همیشه ماندنی شده است.

1+

سندروم “فقط همین یه بار”

سندروم “فقط همین یه بار”

اگر در تلاش هستید تا یک چیز جدید رو امسال شروع کنید، مثل یک عادت جدید، یک کار جدید، یک سبک زندگی سالمتر، احتمالا مشغول دست و پنجه نرم کردن با این سندرم هستید.

این سندرم چیه؟

-خیلی دلم می خواد که دیگه کارم رو به تاخیر نندازم و دست از بازی گوشیم بردارم اما فقط همین یه بار چیزی نمیشه.

-می دونم که با چک کردن دائم ایمیلم حواسم پرت می شه اما فقط همین یه بار عیبی نداره.

-به سختی دارم تلاش می کنم که وزنم رو کم کنم و توی کل هفته تلاش خودم رو کردم، فقط همین یه کیک من رو نمی کشه.

فقط همین یه بار به شما صدمه می زنه. و کمترین شانس شما برای رسیدن به هدفتون رو از شما می گیره.

فقط همین یه بار یه چاله ی دائمیه.

همه تلاش های شما رو در یک آن نابود می کنه.

هیچ کدوم از ما تنها یک تجربه از از اون نداریم، بلکه بارها و بارها اون رو تجربه کردیم.

چرا این سندرم می تونه بر شما پیروز بشه ؟

اگر که در تلاشید تا یک عادت بد خودتون رو با یک عادت بهتر جایگزین کنید، دارید با یک جادوی سیاه قوی مبارزه می کند. جادوی رفتارهای برنامه ریزی شده.

چه دوست داشته باشیم این رو بشنویم چه نه، ما هنوز آن چنان تکامل یافته تر خیلی از جانوران نیستیم، حداقل وقتی که داستان سر تغییر عادت هامون باشه.

ما شرطی شدیم. سال ها و سال ها خیلی از کارهامون رو به یک شیوه انجام دادیم. برای همین وقتی که به مغزمون میگیم، خب مغز عزیزم، ما از امروز دیگه نمی خوایم به این روش ادامه بدیم، می خوایم یک روش جدید رو امتحان کنیم. مغزمون هم در پاسخ میگه، این نویز دیگه چی میگه؟! همینیه که هست.

به همین دلیل باید با ابزار قوی تری سراغ این ماده خاکستری بریم. اوایل کار مثل این می مونه که قراره یک دندون رو با دستگیره در و نخ بکشیم.

اگه که قرار که به مغزمون یاد بدیم که باید از این به بعد به طور پیش فرض از این شیوه جدید استفاده کنه نه تنها باید به صورت خودآگاه به تلاش هامون جهت بدیم، بلکه باید اون رو برای مدت طولانی و بی وقفه انجام بدیم.

مطالعات نشون داده که این کار حداقل سه هفته زمان می بره قبل از این که برای ما به صورت عادت در بیاد. و الیته تجربه نشون داده که گاهی خیلی بیشتر از این ها این اتفاق زمان بر هست.

این زمان خیلی بستگی به شخص و میزان اعتیاد آور بودن رفتار قبلیش داره.

و هر یه بار سرپیچی از شیوه جدید در این مدت، اثرات مخرب زیادی داره و باعث می شه که خیلی دیرتر بتونیم عادت جدید رو در خودمون ایجاد کنیم.

پس هر بار که شما به ” فقط همین یه بار” اجازه می دهید که کنترل شما رو به دست بگیره، انگار که اثر همه تلاش های گذشته خودتون رو از بین می برید، علاوه بر این، دفعه بعد کارتون سخت تر و سخت تر از بار اول می شه. متاسفانه این سختی با تعداد تلاش های شما رابطه خطی هم نداره، بلکه به صورت نمایی تغییر می کنه.

برای یه بار و برای همیشه ” فقط همین یه بار” رو شکست بدید.

چطوری با فقط همین یه بار مبارزه کنیم؟

راه های مختلفی هست که می تونید بر اون غلبه کنید. اما این که کدوم راه برای شما موثرتره بستگی به خودتون داره.

  • چراهای قوی

“بهترین دفاع، حمله است.” مطمئن بشید که به خودتون اعلام کردید و برای خودتون به طور واضح و متقاعد کننده ای نوشتید که چرا باید این تغییر رو ایجاد کنید. هر چه که این دلایل متقاعد کننده تر باشه بهتره. هر روز اون ها رو مرور کنید. حتی اگر شده چندین بار در روز. وقتی که احساس می کنید که دوباره با ” فقط همین یه بار” وسوسه شدید. لیست دلایلتون رو جلوی خودتون بگذارید و چند دقیقه ای اون ها رو با خودتون مرور کنید. به خودتون یادآوری کنید که چرا چنین تصمیمی گرفتید.

  • سعی کنید با احساس ناراحتی کنار بیاید.

تغییر هیچ وقت خوشایند نیست. اوایل به نظر عجیب و غریب میاد. سعی کنید که با این احساس کنار بیاید. دائما به خودتون یادآوری کنید که این احساس ناراحتی موقتی هست و شما آدم بالغی هستید، قطعا می تونید با این موضوع کنار بیاید.

  • تمایلات خودتون رو بازتعریف کنید.

اگر که وسوسه شدید و به سختی می تونید با اون مقابله کنید. سعی کنید که تمایلاتتون رو جور دیگه ای تعریف کنید. مثلا اگر که در تلاشید که سیگار کشیدن رو ترک کنید و حالا به طور شدیدی میلتون به سیگار کشیده. به جای این که با خودتون بگید، وای باز این تمایل لعنتی برگشت، من هیچ وقت نمی تونم سیگار رو ترک کنم. سعی کنید که آگاهانه فکر هاتون رو باز تعریف کنید. مثلا به جای جمله های قبلی به خودتون بگید: ” باز این تمایل قدیمی برگشت، اگر ترک نکرده بودم عمرا این وقت روز هوس سیگار به سرم می زد. پس نشون میده که روشم داره جواب میده.”

این شیوه به نظر عجیب میاد اما امتحانش کنید. موثره.

  • چیزهای که ترک کردید رو با چیزهای بهتر جایگزین کنید.

ما آدم ها موجودات عجیبی هستم. هیچ وقت از این که از چیزی محروم بشیم خوشمون نمیاد- حالا هر چیزی که میخواد باشه، حتی اگه لزوما خوب هم نباشه. پس به جای این که تنها به این فکر کنید که حالا زمان خالی تون رو می تونید به کار بیشتر اختصاص بدید، سعی کنید که این تجربه رو برای خودتون جور دیگه ای تعبیر کنید. برای خودتون یک تجربه جدید از این اتفاق بسازید. مثلا اگر سیگار رو ترک کنید به جای این که به خودتون بگید حالا ریه های سالم تری دارم، می تونید به این فکر کنید که چقدر حس بویایی تون نسبت به خیلی از اطرافیانتون قوی تر شده. اگه اهمال کاریتون رو ترک کردید، حالا یک سند قوی در دست دارید که به شما میگه شما به بهترین شیوه کار خودتون رو به ثمر رسوندید، پس از به بعد هم می تونید.

منبع نوشته: این سایت

1+

تجربه نوشتن در دفترهای قدیمی

تجربه نوشتن در دفترهای قدیمی

من معمولا وقتی می خواهم دفتر بخرم، مثل بچه دبستانی ها به حالت ذوق زده به مغازه لوازم التحریر می روم و جوری به دفترها خیره می شوم، که انگار موجودات عجیبی را به تازگی کشف کرده ام و تا حالا در عمرم دفتر ندیده ام. بعد هم با دقت صفحه های داخلش را نگاه می کنم تا کاغذ و کادر بندیش را ببینم. کادربندی صفحات یک دفتربرایم خیلی مهم است.

 چند وقت پیش یک نفر یک سری کاغذ کلاسوری آورد و گفت ببین این ها به درد تو می خورد. همان جا بود که من ذوق مرگ شدم. از همان کاغذ کلاسورهایی بود که قدیم ترها از آن استفاده می کردم.

 کاغذهای کلاسورهای این روزها معمولا بی حاشیه هستند و اندازه شان هم با قدیمی ها متفاوت است. من همیشه عاشق کاغذ کلاسورهای قدیمی بودم. هم این که خط کشی داشتند، هم مقدار جایی که برای نوشتن باقی می ماند، به نظرم ایده آل ترین حالت ممکن بود. ( بماند که خواهرم که معلم پیش دبستانیست، همیشه مسخره ام می کند و می گوید خط کشی برای کوچولوهاست که مرتب بنویسند)

حالا این همه داستان تعریف کردم، تا بگویم که دفترهای قدیمی روی خلاقانه نوشتن اثر عجیبی دارد.

 گاهی وقت ها ایده ای برای نوشتن به ذهنمان نمی رسد، ساعت ها پشت صفحه لپ تاپ، دست بر کیبرد می نشینیم تا چیزی بنویسیم، اما هر چه تلاش می کنیم بی فایده است، انگار که ذهنمان قفل شده باشد. در این جور مواقع، نوشتن در دفترهای قدیمی معجزه می کند. دفترهایی که زمانی به آن ها عادت داشته ایم یا از نوشتن در آن ها لذت می برده ایم.

این کاغذ کلاسورهای قدیمی هم برای من یادآور خاطرات خوبی از نوشتن بود. مرتب ترین جزوه هایم را در طول تحصیل در این ها نوشته بودم. نمی دانم نوشتن در این ها چه اثری روی ذهن دارد، اما شاید همان خاطرات خوب، باعث می شود که حس بهتری به نوشتن داشته باشیم و به کمک آن ها راحت تر بتوانیم ایده پردازی ها و فکرهایمان را با کلمات بیان کنیم.

1+

سایتی خلاقانه برای جستجوی ویدئوهای مورد علاقه تان

سایتی خلاقانه برای جستجوی ویدئوهای مورد علاقه تان

با در دسترس نبودن یوتیوب در این سال ها، آپارات به یکی از پربازدیدترین سایت ها تبدیل شده است. اما همیشه مشکلم با آپارات پیشنهادهای غیرمرتبطش بوده است. گاهی ایران شبیه جزیره دورافتاده ای است با قوانینی که تنها در همین جزیره می بینیم و بس. مثلا امکان نداشت که آپارات در کشور دیگری باشد و این چنین به محبوبیت برسد. البته می دانم که محدودیت های این جا هم با همه دنیا فرق دارد. حمید طهماسبی هم مطلبی در این مورد نوشته بود و البته مطلب دومی در مورد این که نه تنها قوانین که سختی های کار هم در این جا کاملا متفاوت است.

اما همیشه برایم سوال بود که واقعا این سایت  قصد ندارد تغییری در روند خودش ایجاد کند. حالا چون یک سری محدودیت ها این جا وجود دارد، دلیل نمی شود که به همان روال سابق ادامه بدهد.

 یادگیری ماشین بحثی است که خیلی وقت است پا را فراتر از دانشگاه ها و آزمایشگاه ها گذاشته است. طی این چند سال، خیلی  از کسب و کارهای کوچک و بزرگ البته نه در ایران، در همین حوزه سرمایه گذاری های جدی کرده اند(در سایت Forbes می توانید نمودارهای جالبی را در در این باره ببیند). البته این سرمایه گذاری روی الگوریتم ها و مسائل خیلی پیچیده تر و نوآورانه تر است، وگرنه پیدا کردن محتواهای مرتبط چیزی نیست که تازگی داشته باشد. اگر چه که الگورتیم ها حالا بهبود پیدا کرده اند و بسیار هوشمندانه تر از قبل عمل می کنند. به نظرم توقع زیادی نیست که از سایتی مانند آپارات، انتظار داشته باشیم که بتواند محتواهای مرتبط را به جای محتواهای هجو و بیخود به کاربر نشان دهد.

به تازگی با سایت dideo.ir  آشنا شدم. نمی دانم از تاسیس آن چقدر می گذرد، اما به آینده آن امیدوارم. این سایت نه تنها امکان مشاهده ویدئوهای یوتیوب که با قوانین کشور ممانعتی ندارد را فراهم می کند، بلکه از الگوریتم های یادگیری ماشین برای دسته بندی آن ها و پیشنهادهای خود استفاده می کند.علاوه بر این، رفتارهای کاربر را هم بررسی می کند تا بتواند محتوایی متناسب با سلیقه او برایش نمایش دهد.

نمی دانم برای  چنین کسب و کاری که می تواند رقیب جدی خیلی از سرویس های قدیمی باشد، چقدر طی راه و مسیر آسان است، محدودیت های چنین سرویسی تنها چالش های سخت افزاری و امکانات نرم افزاری نیست.به نظرم بیشترین سختی در این جا رقابت با کسانی است که منافعشان با چنین سرویسی به طور جدی به خطر می افتد. اما امیدوارم که این سرویس بتواند از پس همه این دشواری ها سربلند بیرون بیاید.

2+

مهم ترین تصمیمی که در زندگی می گیرید

مهم ترین تصمیمی که در زندگی می گیرید

چند روز پیش مطلبی را درباره تصمیم گیری می خواندم که به نظرم جالب بود. موران سرف، دانشمند علوم اعصاب دانشگاه نرث وسترن، قریب به ده سال است که در حوزه تصمیم گیری کار می کند. او می گوید مهم ترین انتخابی که یک نفر در زندگی در اختیار دارد، انتخاب کسی است که با او وقتش را سپری می کند. البته این انتخاب تنها توصیه ای برای عاقلانه تر انتخاب کردن دوستانتان نیست. از نظر او رضایت های طولانی مدت ما، در زندگی در گروی معاشرت های ماست. او برای اثبات حرفش دو دلیل می آورد.

دلیل اول این است که فرآیند تصمیم گیری، فرآیندی خسته کننده است. آدم ها تنها انرژی محدودی را می توانند صرف تصمیم گیری بکنند. این که چه لباسی بپوشیم، کجا برویم، کجا غذا بخوریم، چه غذایی را از یک منو انتخاب کنیم. وقت های آزادمان را به چه کاری اختصاص دهیم. تصمیم هایی از این جنس همگی باعث می شود که مغز ما انرژی زیادی را برای تصمیم های هر روزه ما صرف کند.

دلیل دوم او این است که، آدم ها تصور می کنند که با انتخاب این گزینه ها، شادمانیشان تحت کنترل آن هاست. پس زمانی که ما گزینه های درستی را انتخاب کنیم، از زندگیمان رضایتمندی بیشتری داریم.

اما واقعیت چیز دیگری است. تصمیم گیری های ما  پر است از خطاهای شناختی و بایاس هایی که روی این تصمیم ها اثر می گذارد. مثلا خیلی وقت ها از یک تجربه بد، به عنوان یک تجربه خوب یاد می کنیم یا بالعکس. ما اجازه می دهیم که احساساتمان یک گزینه منطقی را، غیر منطقی جلوه دهد. علاوه بر این، برای توجیه خیلی از گزینه هایی که از انتخابشان اجتناب می کنیم، از سرنخ های احساسی استفاده می کنیم. اما این شیوه می تواند کارکرد مثبتی هم داشته باشد.

تحقیقات او نشان داده است که زمانی که دو نفر با یکدیگر در ارتباط هستند، امواج مغزیشان تقریبا مشابه یکدیگر است. این به این معنی است که کسانی که دور و برتان هستید، روی تعامل  شما با واقعیت و تفسیر و تعبیر شما از واقعیت بیشتر از چیزی که تصور می کنید، اثر گذار هستند. و یکی از همین اثرات، این است که شما تا حد زیادی شبیه آن ها می شوید.

بنابراین او نتیجه می گیرد که اگر می خواهید شادی خود را به بیشترین حد ممکن برسانید و استرستان را کم کنید، باید جوری زندگی کنید که به تعداد تصمیم گیری های کمتری نیاز داشته باشید. این کار، با احاطه شدن توسط کسانی که ویژگی ها و رفتارهایی که شما ترجیح می دهید را دارا هستند، شدنی است.

با گذشت زمان، در کنار آن ها، شما خود به خود صاحب آن ویژگی ها و رفتارها می شوید. به طور همزمان آن ها باعث می شوند که انرژیتان صرف گرفتن تصمیم های غیر مهم و الکی نکنید  و آن را برای گرفتن تصمیمات جدی تری مصرف کنید.

مثلا او برای این که به چه رستورانی برود تصمیم نمی گیرد، او تنها انتخاب می کند که با چه کسی غذا بخورد و فردی را انتخاب می کند که به او اعتماد دارد. در حقیقت او با یک گرفتن یک تصمیم بزرگتر، از گرفتن دو تصمیم کوچک دیگر خودداری می کند.

این روش برای کسانی که می خواهند بیشتر ورزش کنند، کمتر تلویزیون تماشا کنند، یا  اجتماعی تر باشند هم قابل اجراست. در همه این شرایط، مهم ترین تصمیمی که می گیرید این است که چه کسانی شما را احاطه کرده اند.

پی نوشت :

با خواندن این مطلب یادم افتاد که خیلی وقت پیش در کارگاه شادی متمم هم درسی به این موضوع اختصاص داشت، با عنوان تو به جای من انتخاب کن. این که یکی از تکنیک های افزایش شادی، واگذاری انتخاب کردنمان به دیگران است، البته قطعا نه برای همه گزینه های موجود در زندگی، بلکه برای تصمیم هایی که چندان هم اهمیت جدی ندارند، اما ما انرژی زیادی را برای آن ها می گذاریم. فکر می کنم تا جایی که می توانیم بهتر است خیلی از تصمیماتی که از ما زمان و انرژی بیخودی را می گیرد و اهمیت چندانی هم ندارد را به دیگران واگذار کنیم. این روش تاثیر شگفت انگیزی در میزان شادی و رضایت ما از زندگی دارد.

2+

نرم افزاری برای لذت بردن از نوشتن

نرم افزاری برای لذت بردن از نوشتن

یکی از نرم افزارهای جالبی که برای نوشتن، به تازگی با آن آشنا شده ام نرم افزار FocusWriter است. این نرم افزار متن باز ویژگی های جالبی دارد.

این نرم افزار برای کسانی است که به نوشتن علاقه مند هستند. با فعال کردن صدای صفحه کلید، احساس تایپ کردن با یک ماشین تایپ قدیمی را به شما می دهد که شاید همین ویژگی اولین ویژگی بود که سبب شد من به سراغ این برنامه بروم. با شنیدن صدای دکمه های صفحه کلید، فضای نوشتن با ماشین تحریرهای قدیمی برای من تداعی می شود هر چند که تنها تصویر آن ها را در فیلم ها دیده ام.

اولین ویژگی این نرم افزار تمام صفحه بودن آن است. شما گزینه ای برای کوچک کردن یا مینیمایز کردن آن به شکل معمولی که در نرم افزار های دیگر می بینیم، در اختیار ندارید. بعد از باز کردن این نرم افزار، دیگر حتی دیگر به Taskbar ویندوز هم دسترسی نخواهید داشت، مگر آن که کاملا از نرم افزار خارج شوید. البته این تنظیمات پیش فرضِ نرم افزار است، شما می توانید آن را تغییر بدهید. اما هدف از چنین طراحی ای، این بوده است که میزان حواس پرتی کاربر را به حداقل برسد.

در این نرم افزار شما می توانید اهدافی را برای خودتان تعیین کنید، مثلا این که چند کلمه در یک روز دوست دارید بنویسید، یا چه مدت زمانی را قرار است به نوشتن اختصاص بدهید. همچنین به شما این قابلیت را می دهد تا بتونید تم های مختلفی با تصاویر پس زمینه دلخواهتان ایجاد کنید. و در آن فونت و سایز نوشته را انتخاب کنید. با بردن اشاره گر موس بر روی پایین صفحه، تعداد کلماتی که نوشته اید را می توانید ببنید، و این که چه اندازه از هدف تعیین شده روزانه خود را توانسته اید اجرا کنید. همچنین نوشته های مختلفی می تواند همزمان در نرم افزار شما باز باشد.

یکی دیگر از گزینه ها هم، ذخیره تغییرات به صورت اتوماتیک است. دیگر لازم نیست که نگران فراموش کردن ذخیره کردن نوشته هایتان باشید، مثلا من دربرنامه word دائما نگرانم که نکند نوشته ام  قبل از ذخیره بپرد و حین نوشتن بارها و بارها  به طور ناخودآگاه دکمه های CTRL+S را فشار می دهم. اگر این گزینه را فعال کنید، نرم افزار تغییرات نوشته شما را به طور خودکار برای شما ذخیره می کند.

 

3+

لحظات پایانی یک تجربه

لحظات پایانی یک تجربه

دن اریلی یکی از کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند و از وقتی که در متمم با ستون او در وال استریت ژونال آشنا شدم، گهگاهی سوال و جواب های او را در آن جا دنبال می کنم. یکی از سوال هایی که به نظرم جالب رسید، سوالی بود که یک مربی ورزش از او پرسیده بود. او می خواست علت اینکه خیلی ها با کلی انگیزه به کلاس ورزشش می آیند، اما بعد از مدتی ناپدید می شوند را بداند.

دن اریلی هم به او توصیه کرده بود که از آن جا که آدم ها پایان یک اتفاق را بیشتر به خاطر می سپارند، سعی کند تا جلسات ورزشی را با تجربه ای خوب برای شاگردانش به پایان برساند. مثلا آن ها نباید مجبور شوند تمریناتی را که از پس آن به سختی بر می آیند، در لحظات آخر کلاس انجام دهند. تحقیقات نشان داده است که معمولا آدم ها یک اتفاق را با لحظات پایانی آن به یاد می آورند.

در زندگی شخصیم تجربه های زیادی دارم که می بینم احساسم در ارتباط با خیلی از این تجربه ها به پایان آن ربط دارد. مثلا چه رفاقت ها که پر بوده است از خاطرات خوب و خوش، اما متاسفانه یا خوشبختانه حالا که آن را به یاد می آورم جزء خاطراتی است که دیگر دوست ندارم تکرار شود، ته مانده آن در ذهنم چندان خاطرات خوشی نیست، در حقیقت تنها تلخی تجربه ای که از آخرین برخوردها داشتم، در ذهنم مانده است.
دنیل کانمن هم که از جمله کسانی است که در حوزه اقتصاد رفتاری کار می کند، ویدئو جالبی در تد درباره احساس شادی دارد. یکی از چیزهایی جالبی که می گوید این است که وقتی از شادی حرف می زنیم، باید بدانیم که منظورمان کدام شادی است. این که من اکنون در زندگی ام خوشحال هستم با این که احساس من درباره زندگیم خوشحالی است، با همدیگر کاملا متفاوت است.

ما یک خود تجربه کننده داریم و یک خود یادآورنده ( experiencing self و remembering self)، معمولا وقتی درباره شادی حرف می زنیم منظورمان شادی ای است که قادر به یادآوری آن هستیم نه شادی ای که در لحظه تجربه می کنیم. و این خود یادآورنده، حسش بیشتر منحصر به لحظات پایانی یک ماجراست. مثلا این که یک سفر چطور تمام شده است. مثال جالبی هم درباره دو بیمار می زند که هر دو کلونوسکوپی را تجربه کرده اند، اما بیمار اول بر خلاف بیمار دوم، از آن به عنوان تجربه ای ناخوشایند یاد می کند. چون لحظات پایانی آزمایش با درد بسیار زیادی برای او همراه بوده است. در حالی که به طور میانگین در یک ساعت هر دو نفر تقریبا یک میزان درد را تحمل کرده اند.
ذهن ما با داستانی که از یک اتفاق در ذهن داریم، آن را ارزیابی می کند و بیشترین قسمت داستان شامل لحظات پایانی ماجراست. شاید اصلا همین موضوع است که از داستان ها و فیلم هایی که پایان باز دارند و خلق پایان آن به ما واگذار شده است، چندان دل خوشی نداریم.
یکی از چیزهایی که من در مورد لحظات پایانی به آن فکر کردم، تصویری بود که از خودم برای خیلی از آدم ها به جا گذاشته بودم. دیدم خیلی وقت ها مرتکب این اشتباه شده ام که با یک اتفاق بد داستان خودم را تمام کرده ام. اگر مکانی را ترک می کنم، به کار با کسانی پایان می دهم، دوست و آشنایی را احتمالا برای آخرین بار از نزدیک می بینم، آیا سعی کرده ام که از خودم تصویر پایانی خوبی در ذهن آن ها بسازم و داستان را با یک پایان خوش تمام کنم. خیلی وقت ها احساسات لحظه ایم در پایان آن ماجرا سبب شده که در انتها یک اتفاق را شاید بیشتر از آن چه که اهمیت داشته، مهم جلوه بدهم. در حالی که می توانستم با خوبی و خوشی همه چیز را به پایان برسانم.

2+

غرق شدن در دنیای دیگران

غرق شدن در دنیای دیگران

چند روز پیش داشتم به این فکر می کردم که شبکه های اجتماعی، چقدر ساده قدرت لذت بردن از دارایی هایمان را از ما گرفته اند.

یاد خیلی قدیم ترها افتادم که بچه بودم. من و دختر خاله ام هم سن بودیم. وقتی به خانه آن ها می رفتم اگر اسباب بازی های جدیدتری داشت و از آن ها خوشم می آمد، دوست داشتم که من هم صاحب یکی از آن ها شوم. اما خب آن قدرها هم اوضاع وخیم نبود. یک دو دو چار تا در ذهن کوچک خودم می کردم. می دیدم یک اسباب بازی هایی هست که من ندارم، و یک چیزهایی هم بود که او نداشت. در نهایت هم در لذت همه آن چه که داشتیم با هم شریک می شدیم.

حالا که بزرگتر شده ایم، یک وقت هایی که از او دور هستم و در شهری دیگر، به او می گویم اگر نمی شناختمت با دیدن پیج اینستاگرامت  افسردگی مضمن می گرفتم. حالا این یک نفر را می شناسم و در جریان احوالات دائمی اش هستم، اما بقیه چه. در ذهنم از خیلی هاشان نه پیش زمینه ای دارم و نه پس زمینه ای، شناختم محدود می شود به همان عکس های رنگی رنگی شان.

خیلی وقت ها که حال و حوصله کاری را نداریم اولین حرکتی که ناخودآگاه انجام می دهیم رفتن به سراغ گوشیمان است. شروع می کنیم قاب های زندگی این و آن را ورق می زدن. در نود درصد مواقع هم که آدم ها قاب های قشنگ زندگیشان را با بقیه به اشتراک می گذارند. کمتر کسی است که از حال واقعیش به طور دائمی بنویسد. مثلا بنویسد که امروز از شدت خستگی مثل جنازه از سر کار برگشتم، یا مثلا امروز شکست عشقی خوردم.  بعید می دانم صد عکس پشت سر هم ببینیم اما توقع داشته باشیم که در پس زمینه ذهنمان  اتفاقی نیفتد. ما آن قدرها هم که فکر می کنیم موجودات منطقی ای  نیستیم. مثلا در حالی که از خستگی کلافه ایم، یک چایی برای خودمان می ریزیم  و مشغول رصد عکس ها می شویم، عکس فنجان قهوه ای را می بینیم پشت یک پنجره بارانی  در سرما که بخار هم از آن بلند می شود، به خودمان می آییم و می بینیم همین چایی معمولیمان هم یخ کرده و دیگر قابل خوردن نیست.

کمتر کسی است که دوست داشته باشد نقص های خودش را به نمایش بگذارد. سعی می کنیم جهان خیالیمان را به یاری این صفحات بسازیم و قاب هایی از این زندگی را برای نمایش انتخاب می کنیم که نشان دهنده بهترین لحظاتمان است. اما خودمان موقع مرور این صفحه ها یادمان می رود که این ها هیچ شباهتی به یک زندگی کامل و واقعی ندارند. و دائما خودمان را با بقیه مقایسه می کنیم و می بینیم که با چنین زندگی های ایده آلی چقدر فاصله داریم.

آن وقت است که لذت های کوچک و معمولی را هم از خودمان دریغ می کنم. دیگر یادمان می رود که هر کدام از ما هم داشته هایی داریم که شاید آن چنان که باید و شاید قدرش را نمی دانیم. همین لذت های ساده کوچک و معمولی ، مثل چند دقیقه پیاده روی، یک استکان چای داغ، لذت هم نشینی با یک دوست حقیقی بدون خیره شدن به صفحه گوشیمان. و این چنین است که این رسانه های به اصطلاح اجتماعی، ما را به سرزمینی خیالی می برد که اجتماعی است از آدم های غیر واقعی و تصویرهایی خیالی.

1+

6 راهکار برای خلاص شدن از اهمال کاری

6 راهکار برای خلاص شدن از اهمال کاری

از آن جا که من به شخصه اهمال کار قدری هستم، خیلی وقت ها تلاش می کنم تا حداقل کمی از شر این بیماری خلاص شوم. می گویم بیماری چون واقعا لفظ بهتری برایش سراغ ندارم. مثلا به خودم قول داده ام که برای مدتی سعی کنم فارغ از محتوا، وبلاگ را به روز نگه دارم تا به نوشتن عادت کنم. اما همین اهمال کاری این فرصت را از من گرفته است. البته یکی از ریشه های اهمال کاری، کمال طلبی است که در آن زمینه هم استعداد خوبی دارم. برای همین دیدم شاید فعلا یک پست کوتاه درباره راهکارهای غلبه بر اهمال کاری باعث شود هم من کمی دست از آن بردارم، هم این که این راهکارها را در وبلاگ بنویسم تا هر از چندی خودم هم به آن سری بزنم و بلکه درس عبرتی برای خودم باشد.

1-همیشه این را در نظر بگیرید که کاری که شما انجام می دهید لزوما بازتاب مستقیم ارزش وجودی شما نیست.

وقتی که باور می کنیم که کار ما به دنیا اعلام می کند که ما چقدر ارزشمندیم و قرار است ارزشمندی خودمان را در کارمان خلاصه کنیم، چیزی جز گیر کردن در یک شرایط پر استرس نصیبمان نمی شود. انجام یک کار را در این حد برای خودتان بزرگ نکنید.

2-اهمیت رها کردن را یاد بگیرید.

اگر احساس می کنید که همه چیز برای شما اهمیت دارد، تنها چیزی که به دست می آورید جز یک اضطراب دائمی و احساس در هم و بر هم بودن نیست. سعی کنید که کارهای مهم را از کارهای بی اهمیت تفکیک کنید و تمرکزتان را روی آن ها قرار دهید. تا جایی که می توانید بی خیال کارهایی که اهمیت زیادی ندارند، بشوید.

3-احساس گناه، شرمندگی و خجالت را نادیده بگیرید.

زمانی که چنین احساس هایی سراغ ما می آیند، اهمال کاری معمولا اولین گزینه ماست. ما نگرانیم از این که چگونه  قرار است در مقابل عده زیادی صحبت کنیم پس دائما از تمرین برای این کار طفره میریم.  این حلقه دائما تکرار می شود و ما را از کار و زندگی می اندازد.

4-برای خودتان فهرست تهیه کنید.

زمانی که فهرستی از کارهایی که باید انجام دهید جلو چشمانتان باشد، وقت کمتری را به پیدا کردن کار بعدی که قرار است انجام دهید، اختصاص می دهید. زمانی که یادداشت ها و موعدهای تحویلتان را در تقویمی که همیشه مقابلتان است ثبت می کنید، فرصت هایی را که در اختیار دارید کمتر هدر می دهید.

5-مسیر پیشرفت خودتان را دائما رصد کنید.

رصد کردن مسیر پیشرفت، یکی از بهترین روش هایی است که شما را مطمئن می کند که از شر اهمال کاری خلاص شده اید. از ثبت گام های کوچکی که در راه رسیدن به هدفتان انجام داده اید شروع کنید. سعی کنید که آن ها را دائما دنبال کنید. برای این کار می توانید از اپلیکیشن های مختلفی کمک بگیرید. البته اگر فکر می کنید که کمک گرفتن از همین اپلیکیشن ها باعث اهمال کاری بیشترتان می شود، از ساده ترین دفتر و خودکاری که دارید استفاده کنید.( در این زمینه به شخصه تجربیات فراوانی دارم. برای انجام یک کار ساده آن قدر دنبال ابزارهای انجام بهتر آن رفته ام که اصل کار را به کلی به فراموشی سپرده ام.)

6-هر روز کار کنید.

اهمال کاری کمتر به سراغ کسانی می رود که هر روز برای هدفشان مشغول انجام کاری هستند. اگر هر روز برای هدفی که دارید کاری انجام دهید، راحت تر می توانید از شر  اهمال کاری خلاص شوید.

پ.ن: برداشت آزاد از این لینک

2+